پديده پل استر در ايران تاريخِ مجهول آمريكا در حاشيه رمان مونپالاس نوشته پل استر
مهدي يزدانيخرم
ذهن نميتواند بر ماده غلبه كند؛ چون تا آدم از ذهن ميخواهد كه زيادي كار كند، ذهن ماده بودن خودش را نشان ميدهد. پلاستر- مونپالاس رمان «مونپالاس» نوشته پلاستر با ترجمه ليلا نصيريها جديدترين كتاب منتشر شده از اين نويسنده آمريكايي در ايران است. مونپالاس از آثار دهه هشتادي استر است. رماني با همان رئاليسم و ماجراجوييهاي غافلگيركننده نويسندهاش كه به زعم من- كه آنچنان نوشتههاي اين نويسنده را دوست ندارم- يكي از درخشانترين رمانهاي ترجمهاي چند ماه اخير است. مونپالاس را بايد يكي از اروپاييترين آثار اين نويسنده آمريكايي دانست. كتابي به شدت جذاب كه حتي مخالفان اين نويسنده را به تسليم در برابر قدرت روايي و قصهگويياش واميدارد. اين رمان روايت سرگرداني و روزگار سه نسل يك خانواده آمريكايي است كه با محوريت ماجراهايي يكي از آنها يعني دانشجوي جوان «ماركو استنلي فاگ» روايت ميشود. فاگ جوان در روزهاي دانشجويي تنها خويشاوندش يعني «دايي ويكتور» را از دست ميدهد و از او برايش كتابخانه بزرگي به ارث ميماند كه هر يك از كتابهاي آن را بعد از خواندن ميفروشد تا شكمش را سير كند. او بعد از گذراندن يك دوره گرسنگي و حتي خيابانخوابي مسوول نگهداري از پيرمردي عجيب ميشود كه رازهاي فراواني در سينه دارد... مونپالاس مانند اعم آثار استر در نيويورك- و با محوريت اين شهر- روايت ميشود و ما رماني را درك ميكنيم كه در عين وفادار بودن به يك مشي رئاليستي مدام در حال تغيير فضاها و تجربه ظريف شيوههاي روايي متفاوت است. مونپالاس شاهكاري در ساختن يك رمان تاريخي است؛ تاريخ مجهول آمريكا. *** پل استر در رمان مونپالاس از يك نگاه اساطيري روايت ميكند. از زوايهاي كه طي آن تاريخ گسترده و پردامنه آمريكا تبديل ميشود به تقويمي شخصي كه در آن مفايم بيش از مصاديق نقش دارند. مفاهيمي مانند «سفر»، «گمشدن»، «گرسنگي»، «رازها» و... سازنده ذهن قهرمانهاي داستان او هستند. استنلي فاگ در ميان همين مفاهيم شروع ميكند به كشف همين تاريخ شخصي و در نهايت نيز روابطي علي و معلولي را مييابد كه به نوعي هويت زيستياش در آنها مستتر شده است. هويت زيستي به مثابه درك پدر و در راستاي همين كشف است كه فاگ ميتواند تا حدودي جايگاه تاريخي خود را بيابد، اما اين نوع تاريخنگاري و تاريخسازي اصلاً نميتواند به آن ساختار مجهولي كه اين آمريكايي را تحت تاثير قرار داده قطعيت و هويت مشخصي ببخشد. استر دغدغه ساختن افسانهها و اساطيري را دارد كه ذهن قهرمانهاي او را از رئاليسم پردامنه آمريكايي دورتر كند و به واقع جهاني شخصي برايشان بسازد. اين ذهن با معيار قرار دادن خرده روايتها و تاكيد همهجانبه بر قصهگويي اين راه را ميرود اما در نهايت اين رئاليسم مذكور است كه بر او فائق ميآيد. بيريشگي و در عين حال «نابغه نبودن» هر يك از شخصيتهاي مهم رمان او را- كه از قضا مشكلات زيستي خاصي هم دارند- فاقد آن ذهنيگرايي نشان ميدهد كه ميتواند فراتر از قواعد دنياي نو حركت و به برتري برسد. شكست ذهن از رئاليسم در مونپالاس اتفاق ميافتد. آگاهي و معرفت به عنوان عناصر اصلي اين شكست نمايان ميشوند و روياپردازي يا هر آنچه را ذهن دربارهاش دچار ترديد است به نتيجهاي منطقي رهنمون ميكنند. مونپالاس با اين اتمسفر تبديل به رماني ميشود كه حتي كشف يا برملا شدن رازهاي قهرمانهايش نيز ضرباهنگ زندگي ايشان را بر هم نميزند. استر با استفاده مداوم و مدرن از مفهوم «ماه» نوعي شومي و نافرجامي را به تصوير ميكشد كه با سرنوشت اين زندگي آمريكايي گره خورده است. در سايه همين آگاهي نسبت به تاريخ است كه تاريخ تولد نوعي جنون مشاهده ميشود. پيرمرد داستان استر نماد و محوري است از اين نوع جنون. مردي با ثروتي افسانهاي كه به نوعي خودكشي آبرومندانه دست ميزند و تلاش ميكند با نوع مردنش تا حدودي فضاي اصولمند جهان بيرون را تحتتاثير قرار دهد؛ هر چند اين احساس اصلاً شكل نميگيرد و او در روند تاريخي آمريكايي اجازه قهرمان بودن را پيدا نميكند. از سويي ديگر صفت جعلي بودن يا كاذب بودن هر آنچه ذهن ميسازد از طرف همان نگاه مدرسهاي تاريخي، راه را بر «رويابيني» قهرمانها ميبندد. مفاهيم بنيادين نيز با تمام تلاش قهرمان اصلي داستان در نهايت نميتوانند تبديل به نگرههايي ذهني و دروني شوند. مثلاً مفهومي مانند «گرسنگي» با تمام جسارت و شجاعت كه «فاگ» در كنار آمدن با آن دارد نميتواند از مرحله يك كمبود فيزيولوژيك عبور كرده و به يك اسلوب و ويژگي ذهني تبديل شود. نوعي تفاوت ميان گرسنگي؟ همسويي با گرسنگي پلاستر كه در خاصيت درك بينامتني ناهمگوني دو ذهن آمريكايي و اروپايي را به نمايش ميگذارد. از اين منظر و با توجه به همان عنصر غلبهناپذيري ذهن بر ماترياليسم، نگاه تاريخي آمريكايي رمان مونپالاس را بايد روايتي جذاب و غافلگيركننده دانست از ناكامي در «شگفتزده شدن» در ناباوري همگاني نسبت به آنچه در ذهن ميگذرد و بايگاني اساطير در دل آبها و دشتها. «انزوايي» كه از چنين روندي به وجود ميآيد اصليترين صفت همگاني شخصيتهاي رمان پلاستر است. انزوايي كه ريشهاش در درك و دل سپردن به همين جهانهاي شخصياش است كه حتي با اثبات آن اتفاق و جرياني روي نميدهد و سرنوشتي تراژيك را براي صاحبان آنها رقم ميزند. استر، مونپالاس را به مثابه بيانيه يا هجويهاي عليه نگاه آمريكايي بعد از جنگ دوم و شايد بعد از سفر به ماه مينويسد. نوعي مرثيه در باب از پا افتادن خيال به مثابه امري فرائاليستي و برتري قواعد ملموس و ثبت شده به عنوان تاريخي جهانشمول. بنابراين بايد مونپالاس را تاريخ شخصي نويسنده دانست از آمريكا. تاريخ شخصي به معناي رويدادها و ادراكهايي كه ذهن او در واكنش به حقيقت ماجراها كشف ميكند. سرگرداني شخصيتها و روابط خاصي كه بين آنها حاكم است نيز بر رازآلود بودن و غيرمترقبه بودن اين تاريخ تاثير ميگذارد. اسنلي فاگ- كه تركيب نامش از سه شخصيت مشهور ادبي- تاريخي كه سفر عامل شناساي آنهاست برگرفته شده- در اين سفر دروني و بيروني دچار سرگرداني ميشود و به كشف روابط گمشده ميپردازد. هر چند با وجود يافتن هويت و جايگاه زيستياش نيز نميتواند به آرامش برسد و ماه به مثابه نوعي نماد شوم همواره در پس يا پيش او قرار دارد. مونپالاس تاريخ كشف نشده آمريكاست؛ تاريخي سري كه در راستاي آن با فرود انسان آمريكايي بر سطح ماه، مرگ و شكست ذهن اين انسان آمريكايي اتفاق ميافتد و اين مهمترين دغدغهاي كه انسان پلاستر را به قصهگويي و دل سپردن به باور جعلها دچار ميكند. مونپالاس قصه تخريب جهان شخصي قهرمانهاي استر است؛ رماني درخشان كه لحظهاي را فرو نميگذارد و مدام قصه ميگويد مگر بر رئاليسم جهان بيرون برتري يابد. اين رمان به تازگي از سوي انتشارات افق منتشر شده است.