نشريه افق امروز- شماره 17
مهدي يوسفي
بچه که بودم نه شیراز را دیده بودم و نه کتابهای احمد رضا احمدی را خوانده بودم. سالها بعد بود که آن کتابها را خواندم. نمیتوانم بگویم کتابهایی را که او برای بچهها مینویسد، بچهها باید بخوانند. ولی باز نمیتوانم بگویم که برای بچهها نیستند. میدانم اگر بچه بودم و این کتابها را میخواندم چه اتفاقی میافتاد. همانطور که میبینم چه اتفاقی برای بچههایی که حالا آن کتابها را میخوانند میافتد. انتظار ندارم که آنها چیز نویی یاد بگیرند یا به فضای اسطورهای حکایتی پا بگذارند. برای آنها اتفاقی میافتد مثل اینکه ناگهان روز آغاز شود. مثل اینکه صدایی نو را بشنوند. برای همین نمیتوان از نکتههای آموزنده و مهارتهای ذهنی و عملیای که احمدی به آنها میآموزد حرف زد. خواندن کتابهای احمدی را نباید با اضافه شدن یک کتاب دیگر به مجموعهی کتابهای خوانده شده یکی دانست. بچه که بودیم فهمیدیم که مکان چیست، زمان را فهمیدیم، کلمات را یاد گرفتیم، دشت را دیدیم و این تمام چیزهایی بود که برای ما رخ داد. کتابهای احمدی یک اتفاق دیگرند. نمیدانم اگر در کودکی آنها را میخواندم دنیای کودکی من چطور بود، اما میدانم اینکه در کودکی آنها را نخواندهام مرا به اندازهی کسانی که در کودکی طعم میوههای تابستانی را نچشیدهاند یا کسانی که در کودکی برف را ندیدهاند تلخ کرده است. نمیتوانم شرح بدهم که دیدن برف در کودکی چه حسی دارد اما میدانم که هر کودکی باید این حق را داشته باشد که در برف بدود و باید این حق را داشته باشد که در بوی نارنجستان شیراز آرام بگیرد.
در باغ بزرگ باران میبارید از آن کتابهایی است که تصاویر خیالانگیز، جملات خوشآهنگ، شخصیتهای عمیق، فضاهای شاعرانه و بسیاری محاسن دیگر دارد. اما تمامی اینها مثل ریگهای بیابان که زیباییشان ارتباطی با زیبایی بیابان ندارد، ربطی به آنچه کتاب هست ندارند. میتوان ساعتها از آن جملههای کوتاه و تندرستی سخن گفت که در فضای ادبیات کودک امروز ایران شباهت با اطلسیهای بیمارستان میبرند. میتوان گفت که سکوت آرامبخش شخصیتها و رخدادهای داستانی احمدی چه لطفی به کودکان وحشتزدهی زمان ما میکنند. میتوان صفحات زیادی را تنها به بیان صحنههای خارقالعادهای اختصاص داد که در کتاب احمدی، انگار در خوابهای نیمه شب، بدون اعجاب رخ میدهند. اما همهی اینها را باید سالها پیش میگفتیم. پیش از آنکه احمدی در بهار خرگوش سفیدم را یافتم را بنویسد. وقتی که احمدی میکوشید تا سِحر باستانی عدد هفت را در کتابهایی که در کانون پرورش فکری چاپ میکرد جاری کند. آن روزها را من به خاطر ندارم، من هنوز در آن روزها کوچکتر از آن بودم که حتی معنای خندیدن را بدانم. در سالهای بعد احمدرضا احمدی کتابهایی نوشت: اسب سیب و بهار، نوشتم باران باران بارید، تو دیگر از این بوته هزاران گل سرخ داری، همهی آن قایقهای کاغذی و بسیاری دیگر. کتاب جدید احمدی یادآور همهی آن کتابهاست.
احمدی بار دیگر قصهای دربارهی سازها و پنجرهها، قصهای دربارهی شمعها لباسهای عروس و قصهای دربارهی پیرمردان و کودکان گفته است. پیرمردی که کودکان شهر را وارث کلید و روشناییهای باغ رازآمیزش میداند. قصهای که در پایان آن پیرمرد، با برداشتن توری نازک سفید از روی هفت پنجرهی باغ، تمام کتابهای پیشین احمدی، تصاویر تمام آن کتابهای ذکر شده را بار دیگر به کودکان نشان میدهد (صحنهای شبیه به تماشای شهر فرنگ، که هیچ کدام از ما تجربهاش نکرده ایم اما همه خیال میکنیم که کاش دیده بودیم). کتاب جدید احمد رضا احمدی کتابی است که در آن احمدی با ارجاع به کارهای گذشتهاش نفس تازهای به رخدادها و جهان آنها داده است. برای من که آن کتابهای احمدی را در بزرگسالی خواندهام در باغ بزرگ باران میبارید فرصت دیگری بود برای پنهان نگاه انداختن به زیباییهایی که دیگر آنقدر بچه نیستم که محرمشان باشم. برای شما که کتابهای احمدی را در کودکی خواندهاید این کتاب بدون شک فرصتی است برای به یاد آوردن دمیدن روز و فرصتی برای دیدن شهر فرنگی از همهی این سال ها. و برای کودکان هم گفتم این اتفاق تازهای است که من نمیتوانم تشریحش کنم. هراس نداشته باشید که کودکان در میان تصاویر بی پایان کتاب گم شوند، یا به قول همین کتاب، کبریتهایشان را باد خاموش کند و نتوانند اتاق را ببینند، آنها در این کتاب سبدهای توتفرنگی، گیلاس و لیمو را خواهند یافت.