روزنامه اعتماد -علي اصغر سيدآبادي- سهشنبه 29 ديماه 1388
ما در جهاني به هم پيوسته زندگي مي کنيم. اگر زماني مي توانستيم در مرزهاي جغرافيايي محصور بمانيم و خود را از گزند مخاطرات جهاني برهانيم، اکنون به نظر مي رسد هر حادثه يي در گوشه يي از جهان زندگي ما را تحت تاثير قرار مي دهد، بدون اينکه ما در به وجود آمدن آن نقشي داشته باشيم. وقوع حادثه يي در امريکا مي تواند بر زندگي شخصيت هايي در اروپا تاثير مستقيم بگذارد. در اقتصاد به هم پيوسته کنوني فاصله رويدادهاي ميان مرکز تجارت جهاني در نيويورک تا شرکت کوچکي در برلين و تا خانه يي در حومه لندن آنقدر زياد نيست که نتوان رابطه هايي مستقيم و غيرمستقيم ميان آن برقرار کرد. رمان «بي چيزها»، از پرفروش ترين رمان هايي است که در آلمان منتشر شده است. اين رمان اگرچه بيشتر در آلمان مي گذرد، اما به آلمان محدود نمي شود و با اشاره هاي گاه به گاهش به لندن و بوداپست و نيويورک و... زندگي هايي را به هم مي پيوندد و با ارجاع هاي مداومش به حادثه 11 سپتامبر از جهاني به هم پيوسته مي گويد، جهاني که با اين حادثه همه چيزش فرق کرده است. پرداختن به اين موضوع که جهان را در نگراني از تکرار آن فرو برد، شايد به پرفروش شدن آن کمک کرد، اما بي ترديد آنچه باعث شد کتاب سال آلمان بشود، فقط اين موضوع نيست، هرچند سال ها است پرداختن به موضوعات و به خصوص مخاطرات جهاني در رمان ها مورد توجه واقع شده است. نويسنده رمان خانم «کاتارينا هاکر» به خاطر تحصيل در رشته تاريخ و حقوق و فلسفه احتمالاً توانسته است نگاهي عميق به موضوع بيندازد. اين کتاب اخيراً با ترجمه ناتالي چوبينه توسط نشر افق به بازار عرضه شده است. بخش هايي از اين رمان را که به حادثه 11 سپتامبر ارجاع داده شده است، مي خوانيم.
«مي» درسته قاطي کرده بود. سر پله ها بازوي او را محکم چسبيده بود و زار مي زد. «جيم» صداي تلويزيون را شنيد. او و «بن» و «آلبرت» سه تايي داشتند برمي گشتند. او با بن دعوايش شده بود، آلبرت تمام مدت ساکت بود، بارها و بارها همان سي دي را گذاشت که حال جيم را به هم مي زد. انگار آلبرت مي خواست ماشين را به گند بکشد. مساله خود آن موسيقي نبود، بلکه طرز گوش دادن آلبرت به آن بود، با قيافه يي پرمدعا دست هايش را توي هوا تکان مي داد و فقط در آخرين لحظه به فرمان چنگ مي زد. يا آن وقت که يک ماشين پليس پيدايش مي شد و در اين روزي که از هميشه شلوغ تر بود، از جنوب و از سمت مقابل آنها مي آمد، دور لنگرگاه چرخيد، ورودي خيابان، نزديک سيلورتاون، را بست. جيم فحش داد، بن اين بار بي شک حق داشت عصباني شود. «اين پليس خاک تو سر ديگه اينجا چه غلطي مي کرد؟» ولي آلبرت حاضر نشد راديو را بگيرد، صداي موسيقي را بالاتر برد. باس ها، همسرايي، يک گروه هنري زنان با طنيني الکترونيک، از دست اين صدا، صداي بي وقفه اعصاب خردکن، خلاصي نداشت. تازه کمي بعد- آلبرت او را تا پنتن ويل رد رساند- نوبت «مي» شد که مثل ديوانه ها زار مي زد. با دست شقيقه هاي «مي» را گرفت، چون يا خم مي شد يا تلوتلو مي خورد. زير بغل او را گرفت و او را به اتاق نشيمن کشيد، همان لحظه روي صفحه تلويزيون، برج دوم هم فرو ريخت. با حرکت آهسته، نکند فيلم بود؟ حقه يي سينمايي؟ عاقبت ارتباط اينها را پيدا کرد، ارتباط تصويري تلويزيون با ديوانگي «مي»، ارتباط ماشين هاي پليس با تصويرهاي تلويزيون.
ولي هيچ سر درنمي آورد چه خبر شده. «مي» از کشته ها مي گفت. بدنش را تاب مي داد، انگار بچه يي در بغل دارد، مدتي بعد بنا کرد به تکرار حرف هايي که شنيده بود. ديگر هيچ چيز مثل سابق نخواهد بود، نه زندگي، نه کل دنيا. شب که خوابش برد، يکريز ناله مي کرد. کشيده، بي وقفه، تا او يا سقلمه يي بهش مي زد يا هلي مي داد. ناله هاي تيز و تند و پايان ناپذير. انگار ضربان آهنگ زمان عوض شده بود. انگار واحد سرعت از هنگام فروريختن آهسته برج ها به اين طرف چرخه زمان ناميده مي شد. «مي» تمام روز همه چيز را، چه در آشپزخانه و چه در داخل اتاق، درهم برهم به حال خود رها کرد...