English

  آخرین تاريخ بروز رسانی : دوشنبه ۲۹ خرداد ۱۳۹۶

اعضا

اشتراک خبرنامه

جستجو


جستجوي پيشرفته

پیوندها


پژوهشنامه ادبیات کودک و نوجوان

واحد کودک موسسه افق

معرفی افق به دوستانتان

نام توصیه کننده :
ایمیل :

خبرنامه الكترونيكي افق

 آثار ما از چشم منتقدان

«اين ساندويچ مايونز ندارد» ده داستان کوتاه از «سلينجر» دوست ‌داشتني


آشنايي با «سلحشوران پارله آن» برای گرفتن دزد


نمايش فيلم مستندي درباره‌ي محمود حسيني‌زاد


سه‌گانه‌ي سياه‌قلب دنياي جوهري و قهرمان‌هاي عزيزش


کوتاه درباره رمان کنسرو غول، نوشته مهدي رجبي کنسرو لذت


نگاهي به رمان «حلزون هاي پسر» نوشته احمد آرام داستان پرشکاف دشنه ها


نگاهي به مجموعه داستان تربيت‌هاي پدر نوشته محمد طلوعي ضيا طلوعي تربيت مي‌كند


«رفقاي خيالي» به دعوت نشر افق به كتابفروشي‌ها آمدند


با هر موجي خس و خاشاك مي‌آيد گفت‌وگو با «مديا كاشيگر» به بهانه انتشار كتاب «درباره‌ي ترجمه» از «پل ريكور»


گفت‌وگو با محمود حسيني‌زاد به‌مناسبت ترجمه «موبايل» و «آقاي آدامسون» بايد از مرز خودمان رد شويم


جسارت لازمه نويسندگي است گفت وگو با احمد آرام به بهانه انتشار رمان «حلزون‌هاي پسر»


تازه‌ترين خون‌آشامِ سيامك گلشيري انسانيت با چاشني ترس


مراسم رونمايي كتاب «درباره‌ي ترجمه»


از «كنسرو غول» رونمايي شد


تأملي بر رمان «شگفتي» دل مردم را به دست بياور


گفت‌وگو با احمد آرام درباره رمان «حلزون‌هاي پسر» سايه سنگين راوي مداخله‌گر


نكته‌هايي در باب «رفقاي خيالي» مراقبه‌اي عميق در ميان نامه‌ها


نگاهي به «ماه يخ‌زده»آخرين كتاب پتر اشتام


گفت‏وگو با بن لوري نويسنده‏ي مجموعه داستان «داستان‏هايي براي شب و چندتايي براي روز» نوشتن برايم يعني بردن لاتاري


نگاهي به کتاب «هنر مسيحي»، از مجموعه‌ي «جان کلام» دوهزار سال هنر در يک قاب


 

 

گفت‏وگو با بن لوري نويسنده‏ي مجموعه داستان «داستان‏هايي براي شب و چندتايي براي روز» نوشتن برايم يعني بردن لاتاري
 

افق امروز 40- ثمين نبي‏پور قاعدتاً بايد بن لوري را معرفي كنم و بگويم چرا براي مصاحبه سراغش رفتم. استثنائاً ترجيح مي‌دهم در يك جمله بگويم: بن لوري، نويسنده‌ي آمريكايي، متولد 1971، اولين كتابش يعني «داستان‌هايي براي شب و چندتايي براي روز» را در سال 2011 منتشر كرد. همين كافي‌ست. خودش بيشتر حرف‌ها را با سبك منحصربه‌فردش در خلال اين مصاحبه براي‌تان مي‌گويد. اولين بار كي تصميم گرفتي نويسنده شوي؟ فكر نكنم واقعا هرگز چنين تصميمي گرفته باشم. همه چيز خيلي اتفاقي بود. من هميشه مي‌خواستم كارگردان سينما شوم. به دانشكده‌ي سينما رفتم تا فيلم‌نامه‌نويس شوم، به اين اميد كه راهي براي كارگرداني پيش پايم باز شود. در عوض، اين سفر مرا به راه ديگري كشاند و شدم نويسنده‌ي داستان كوتاه، چيزي كه هرگز حتي فكرش را نمي‌كردم. نويسنده شدن چطور برايت «اتفاق» افتاد؟ من سال‌ها در هاليوود به عنوان فيلم‌نامه‌نويس كار مي‌كردم. در اين سال‌ها، همكار و شريكي فيلم‌نامه‌نويس داشتم اما ما از هم جدا شديم و من راه خودم را رفتم. كارم را با نوشتن ايده‌هايي شروع كردم كه خيلي سريع به ذهنم مي‌رسيدند. تا آن‌جا كه توانستم اين ايده‌ها را پروراندم و نوشتم. پيش خودم فكر كردم وقتي اين نوشتن‌ها تمام شد، آن ايده‌اي كه بيشتر از همه دوست دارم را برمي‌دارم و گسترشش مي‌دهم تا بشود يك فيلم‌نامه‌ي كامل. در عوض، در ميانه‌ي راه فهميدم اين طرح‌هاي كلي و ايده‌هاي ناتمام را همين‌طوري كه هستند بيشتر دوست دارم. بنابراين، در نهايت ديگر به آن‌ها به عنوان طرح‌هايي براي فيلم فكر نكردم. شروع كردم به برق انداختن و جلا دادن اين طرح‌ها در قالب داستان. خيلي بيشتر از فيلم‌نامه‌نويسي از اين كارم لذت بردم. تازه در اين كار خيلي بهتر از فيلم‌نامه‌نويسي هم بودم. اين‌طوري شد كه داستان‌نويس شدم. گفتي فيلم‌نامه‌نويس هم هستي. تفاوت اصلي بين نوشتن يك داستان و يك فيلم‌نامه چيست؟ مهم‌ترين تفاوت اين است كه فيلم‌نامه بايد طولاني‌تر باشد كه يعني بايد طرح داشته باشي، همه چيز را براي خودت بازي كني، محتواي عاطفي به ماجرا بدهي و همه چيز را تا آخرين حدش دراماتيزه كني. اما در داستان، بايد همه چيز را جمع و جور كني، كوتاه كني و از همه جا بزني. خودت بايد همه چيز را خوب بفهمي و درام زيادي به ماجرا ندهي. اين كارها فاصله‌اي طعنه‌آميز از داستان به خودت مي‌بخشد كه مي‌تواني بامزه و خنده‌دار باشي، در صورتي كه در فيلم‌نامه چنين نيستي. با در نظر گرفتن اينكه من آدمي هستم كه مي‌خواهم بامزه باشم، بنابراين با نوشتن داستان كوتاه خيلي راحت‌ترم. از نظر ساختاري اما فيلم‌نامه و داستان كوتاه دقيقاً مثل هم‌اند. فقط صداهايي متفاوت آن‌ها را تعريف مي‌كنند. اولين كتابت يك موفقيت بزرگ بود. فكر مي‌كني كتاب‌هاي بعدي‌ات هم همين سرنوشت را داشته باشند؟ نه، واقعاً چنين انتظاري ندارم. البته كه اميدوار هستم. فاكتورهاي مختلف زيادي در زمان انتشار كتاب با هم همراه شدند و به طرق خيالي و غيرطبيعي شرايط را براي من و كتابم مساعد كردند كه بعيد مي‌دانم ديگر اين اتفاق‌ها تكرار شوند. انگار همه طرفدار من بودند، مثل برنده شدن در يك لاتاري بزرگ. فكر مي‌كني چرا مردم با «داستان‌هايي براي شب و چندتايي براي روز» ارتباط برقرار كردند؟ منظورم اين است كه اين كتاب يك رخداد ادبي جهاني شد. همان‌طور كه مي‌داني كتابت در ايران خيلي زود به چاپ دوم رسيد. وقتي مي‌نويسم، سعي مي‌كنم بر علايق و ترس‌هاي شخصيت‌هايم تمركز كنم و بي‏خيال چيزهاي ديگر بشوم. فكر مي‌كنم همين باعث شد خواننده‌ها خوب با داستان‌ها ارتباط برقرار كنند (چون ارتباط تنها چيزي‌ست كه شخصيت‌هاي من ارائه مي‌دهند.) علاوه بر اين، داستان‌ها خيلي سريع اتفاق مي‌افتند و فرصت نمي‌كني كه حوصله‌ات از آن‌ها سر برود. اگر هم حوصله‌ات سر برود، حداقل خيلي طول نخواهد كشيد! شخصيت يك نويسنده، مثل خودت، چطور بر آدم‌هاي توي قصه‌هايش تأثير مي‌گذارد؟ خب راستش، تو نمي‌تواني داستاني بنويسي كه از جايي خارج از خودت آمده باشد. بنابراين، فكر مي‌كنم هر كتاب و هر شخصيتي در اصل، خود نويسنده است. البته مي‌تواني تظاهر كني اما همين تظاهر هم تو را لو مي‌دهد. من هميشه مشكل مي‌توانم به نويسنده‌هايي اعتماد كنم كه مي‌گويند كتاب‌هاشان راجع به خودشان نيست... البته كه اين كتاب‌ها راجع به خودشان است! در غير اين‌صورت، درباره‌ي چه كسي مي‌توانند باشند؟ جهان هر كسي سراسر متعلق به خودش است. خب يك سوال واضح، آيا نوشتن برايت كاري شخصي‌ست؟ اوه، بله. گرچه وقتي در حال نوشتن هستم، هرگز به شخصي بودنش فكر نمي‌كنم. سعي مي‏كنم همه چيز را تا حد امكان از خودِ خودم دور كنم و از آن‏ها دور شوم. مي‌خواهم قصه را طوري طرح‌ريزي كنم كه از بيرون اين‌طور به نظر برسد كه درباره‌ي يك مرد ديگر يا زن ديگر يا بچه‌ي ديگر يا اختاپوس و درخت و تلويزيون ديگري‌ست. وقتي مي‌خواهم مستقيماً راجع به خودم و زندگي‌ام بنويسم، درجا يخ مي‌زنم، نمي‌توانم اين كار را بكنم، نمي‌توانم حتي بنويسم. فقط وقتي به خودم مي‌گويم كه راجع به خودم نمي‌نويسم، آزادي كامل براي نوشتن درباره‌ي خودم را پيدا مي‌كنم. بنابراين، معمولاً تا وقتي به آخر يك قصه نرسيده‌ام، به جنبه‌هاي شخصي داستانم فكر نمي‌كنم. آخر داستان هم واقعيت آنچه نوشته‌ام بر من ظاهر مي‌شود، معمولاً هم به‏طرز خيلي ترسناكي. اما تا آن موقع ديگر داستان را نوشته‏ام. انگار هر بار خودم را گول مي‌زنم. اولين بار كه فهميدي مشهور شدي، شهرت چه حسي برايت داشت؟ شايد شهرت براي من كمي اغراق باشد. اما خيلي خوب است وقتي راديو را روشن مي‌كني و مي‌شنوي كسي داستانت را مي‌خواند يا به كتابفروشي مي‌روي و كتابت را روي قفسه‌ي پرفروش‌ها مي‌بيني. اين حس جبران تمام سال‌هايي‌ست كه تنهايي در خانه‌ات نشسته و به ديوار خيره شده‏اي و با هيجان تمام شب تايپ كرده‏اي و مثل يك آدم ديوانه، براي زندگي و مرگ و رنج و شادي تك‌تك اين شخصيت‌ها گريه كرده‏اي، شخصيت‌هايي كه به‌كلي خيالي‌اند. از طرف ديگر، عجيب است كه آدم‌ها داستان‌هايت را مي‌خوانند و فكر مي‌كنند تو را مي‌شناسند، آن هم وقتي تو هيچ ايده‌اي نداري كه اين خواننده‌ها كي هستند. بنابراين، كلي گفت‌وگوي عجيب برايت پيش مي‌آيد كه ممكن است بعضي وقت‌ها به همه چيز شك كني. البته اين‌ها مسائل خيلي جزئي هستند. كلاً، در بيشتر مواقع، همه‌ي آن چيزي‌ست كه هميشه آرزويش را داشته‏اي. اولين بار كه فهميدي يك نويسنده‌ي مشهور هستي، كي بود؟ چندين ماه بعد از انتشار اولين كتابم، دختري كه در دانشگاه عاشقش بودم، به من ايميل زد. بيست سال بود هيچ خبري از او نداشتم. اما ناگهان، دختر تصميم گرفته بود ايميل بزند و بپرسد حالم چطور است! واقعاً لحظه‌اي بود كه چشمم را به روي واقعيت گشود. وقتي يك مترجم ايراني بهت خبر داد يك ناشر ايراني مي‌خواهد كارت را منتشر كند، تعجب كردي؟ اوه بله، البته. خيلي خوشحال شدم. هميشه به اين فكر مي‌كردم كه داستان‌هايم در آمريكا منتشر مي‏شوند. اما واقعاً هرگز به ذهنم هم نمي‌رسيد كه كتابم براي مردمي در طرف ديگر كره‌ي زمين ترجمه و چاپ شوند. خيلي غافل‌گير شدم. هنوز هم اين غافل‌گيري ادامه دارد، هر بار كه يادش مي‌افتم يا نسخه‌ي فارسي كتابم را مي‌بينم. داستان‌هايت پر هستند از احساسات انساني، وابستگي و كشمكش. واقعاً فكر مي‌كني زندگي يعني همين؟ نه واقعاً. اما مي‌گويم اين كشمكش‌ها نيمي از زندگي‌اند. اما متأسفانه، نيم ديگر چيز زيادي براي داستان‌پردازي ندارند. دست گذاشتي دقيقاً روي همان چيزي كه حال مرا از نوشتن به هم مي‌زند... خودت را به اين در و در آن مي‌كوبي، له مي‌كني، داغان مي‌شوي و هيولاهايي فراري‌ات مي‌دهند و هميشه ناراحتي و گيج و مي‌خواهي آرامش و صلحت را دوباره پيدا كني... فكر نكنم اين راه چندان سالمي براي زندگي كردن باشد. اما واقعاً تنها كاري‌ست كه مي‌دانم چطور انجامش دهم... براي همين هم همين كار را مي‌كنم. مدام اميدوارم روزي سراغ باغباني بروم و به يك ييلاق زيبا و آرام اسباب بكشم و فقط آرام و خوشحال باشم. اما...خب هنوز كه اين اتفاق نيفتاده. پس با اين همه درد و رنج، شخصيت‌هاي داستان‌هايت را چطور پيدا مي‌كني؟ آيا براي خودت به همان اندازه كه در داستان‌هايت مي‌خوانيم، زنده و واقعي‌اند؟ من شخصيت‌هايم را انتخاب نمي‌كنم، يك‌جورهايي آن‌ها را طي فرآيند نوشتن كشف مي‌كنم؛ خودشان پيداشان مي‌شود. بيشتر برايم وسيله‌اي براي نوشتن‌اند تا اينكه زنده باشند، مثل تجربه‌ي راندن يك قايق كانو در امتداد رودخانه. اين رودخانه هم داستان است. بعدش وقتي داستانم تمام مي‌شود، يك قدم عقب مي‌روم و ناگهان شخصيت‌ها برايم واقعي مي‌شوند و روبه‌رويم مي‏ايستند. اما وقتي سرگرم نوشتن هستم، زنده نمي‌بينم‌شان، فقط ابزاري در دست من‌اند. حالا به داستان‌هايم كه نگاه مي‌كنم، شخصيت‌هاشان برايم زنده‌اند، مثل اعضاي خانواده و فرزندانم. يا شايد هم حتي اجداد و نياكانم. «داستان‌هايي براي شب و چندتايي براي روز» خيلي متفاوت‌اند و خيلي غافل‌گيركننده و غيرطبيعي. خواننده ممكن است در جا با اين ارتباط برقرار كند يا زمين بگذارد و ديگر سراغش نرود. خودت فكرش را مي‌كردي؟ منتقدان چه واكنشي به آن نشان دادند؟ خب راستش زياد درباره‌ي كتاب من مطلب نوشته نشد، حداقل در رسانه‌هاي اصلي كه چنين بود. البته منتقداني كه خوانده بودند و درباره‌اش نوشتند، ظاهراً از آن خوش‌شان آمده. كتاب من با هر چيز ديگري كه خوانده بودند فرق داشت و اين نكته به منتقدان كمك مي‌كرد. اما به هر حال مجموعه داستان‌هاي كوتاهي است كه كسي اهميتي به آن نمي‌دهد. در پاسخ به سوال اولت هم بايد بگويم بله، من هميشه مي‎خواستم چيزي بنويسم كه هم تو را بخنداند و هم اشكت را دربياورد. چون من دقيقاً دنبال همين هستم؛ مي‌خواهم چيزي هم سرگرمم كند و هم تكانم دهد، هر دو هم‏زمان و هر دو تا حد ممكن. خواننده‌ها نسبت به كتاب من واكنش‌هاي مختلفي داشتند، براي بعضي رمزآلود است و براي بقيه، توخالي. آدم‌هايي كه فكر مي‌كنند كتابم هم رمزآلود و هم توخالي‏ست را خيلي دوست دارم. اما هر كسي كه از كتابم خوشش بيايد را دوست دارم. آدم ايرادگيري نيستم! اساساً خودت تجربه‌ي «خواندن» را چطور تعريف مي‌كني؟ خواندن چه تأثيري برايت داشته؟ گفتنش سخت است چون من بيشتر عمرم را صرف خواندن كردم. با خواندن بزرگ شدم؛ خانواده‌ام در حاشيه شهر زندگي مي‌كرد و ما تلويزيون نداشتيم. پدر و مادرم هر دو معلم ادبيات انگليسي بودند. بنابراين تنها كاري كه مي‌كردم، خواندن بود. تقريباً هر چيزي كه ياد گرفتم از طريق خواندن بوده. بيشترين تجربه‌ي من روي كره‌ي زمين، تجربه‌ي يك خواننده بود. واقعاً نمي‌توانم بگويم چه تأثيري بر من داشته، چون خواندن مرا تبديل به چيزي كه هستم كرده، خوب يا بد. خب حال كه يك كتاب‌خوان تمام‌عيار هستي، ادبيات امروز آمريكا را چطور مي‌بيني؟ دارد شكوفا مي‌شود يا به قول بعضي، رو به افول گذاشته؟ واقعاً سعي مي‌كنم زياد به اين ماجرا فكر نكنم. صادقانه بگويم من زياد اهل خواندن ادبيات معاصر نيستم، مگر اينكه يكي از دوستانم مجبورم كند. هنوز دارم راهم را ميان نوشته‌هاي هنري جيمز و افلاطون و توماس مان و والاس استيونز و ايريس مرداك و نيچه و بقيه پيدا مي‌كنم. خيلي چيزها هست كه من هنوز نخواندم اما فكر مي‌كنم سنگ بستر دستاوردهاي ادبي جهان هستند. وقتي به كتاب‌هاي جديد در كتابفروشي نگاه مي‌كنم، مضطرب مي‌شوم. منظورم اين است كه من فرصت محدودي براي زندگي دارم، اگر آن را صرف خواندن يك كتاب جديد كنم و كتاب بد از كار دربيايد، تكليفم چيست؟ براي همين در انتخاب كتاب خيلي محافظه‌كار شده‏ام. اما در پاسخ به پرسش‏ات (بدون اينكه واقعاً مستقيم به آن پاسخ دهم) بايد بگويم فكر مي‌كنم ادبيات آمريكا مثل ادبيات همه‌ جاي جهان است، هم خوب و هم بد و خيلي هم متوسط با چند نمونه‌ي معدود كه گهگاه مي‌درخشد. نظرت درباره‌ي اين غيرجواب چي بود؟ من مي‌گويم آخرين نويسنده‌ي «جديدي» كه واقعاً مغزم را منفجر كرد، آمريكايي يا غيرآمريكايي، دبليو جي سيبالد بود.


 

 

فهرست موضوعی

سياست امروز

رمان نوجوان

رمان / ادبیات ...

طنز نوجوان

طنز

نثر كهن

مطالعات

رمان‌هاي كلاسيك

شعر امروز

شعر خردسال

شعر

فرهنگ و تمدن ای...

سفرنامه

نگاه امروز

قصه های آموزش&...

قصه‌ی تصو®...

شعر نوجوان

اساطیر

فهرست کامل موضوعات

 

مجموعه ها

سه گانه ي فونكه

خودم مي‌خوانم

فيتيله اي ها

عاشقانه‌هاي ايراني

قندعسل

5 ميليمتري‌ها

استینک

قهرمانان المپ

ادبیات امروز/ کتاب های 5 میلی متری/ 5

میراث فاکنر

فهرست کامل مجموعه ها

 

گروههای سنی

نوجوان

بزرگسال

كودك

جوان

خردسال

عمومی

 

 

گوناگون

 پدید آورندگان

 مترجمان

 باشگاه کتاب

 افتخارات افق

 خدمات فروش

 نمایندگیها و مراکز فروش

 

پیوندها

New Page 1

پرتال ناشرين - طراحي سايت براي انتشارات

سيامك گلشيري

پژوهشنامه ادبيات كودك و نوجوان

ارميا (رضا اميرخاني)

آرتميس فاول

عرفان نظر‌آهاري

چلچراغ

فرهاد حسن‌زاده

كورنليا فونكه

انجمن نويسندگان كودك و نوجوان

ايران كارتون

کتاب برگزیده

افسانه هاي مردم دنيا (1 تا 4)

آمار بازدید کنندگان سایت

 

       2005 ©  نشر افق
كليه حقوق براي
نشر افق محفوظ است.
طراحي سايت:
ارتباط قرينه