English

  آخرین تاريخ بروز رسانی : پنجشنبه ۰۷ ارديبهشت ۱۳۹۶

اعضا

اشتراک خبرنامه

جستجو


جستجوي پيشرفته

پیوندها


پژوهشنامه ادبیات کودک و نوجوان

واحد کودک موسسه افق

معرفی افق به دوستانتان

نام توصیه کننده :
ایمیل :

خبرنامه الكترونيكي افق

 آثار ما از چشم منتقدان

«اين ساندويچ مايونز ندارد» ده داستان کوتاه از «سلينجر» دوست ‌داشتني


آشنايي با «سلحشوران پارله آن» برای گرفتن دزد


نمايش فيلم مستندي درباره‌ي محمود حسيني‌زاد


سه‌گانه‌ي سياه‌قلب دنياي جوهري و قهرمان‌هاي عزيزش


کوتاه درباره رمان کنسرو غول، نوشته مهدي رجبي کنسرو لذت


نگاهي به رمان «حلزون هاي پسر» نوشته احمد آرام داستان پرشکاف دشنه ها


نگاهي به مجموعه داستان تربيت‌هاي پدر نوشته محمد طلوعي ضيا طلوعي تربيت مي‌كند


«رفقاي خيالي» به دعوت نشر افق به كتابفروشي‌ها آمدند


با هر موجي خس و خاشاك مي‌آيد گفت‌وگو با «مديا كاشيگر» به بهانه انتشار كتاب «درباره‌ي ترجمه» از «پل ريكور»


گفت‌وگو با محمود حسيني‌زاد به‌مناسبت ترجمه «موبايل» و «آقاي آدامسون» بايد از مرز خودمان رد شويم


جسارت لازمه نويسندگي است گفت وگو با احمد آرام به بهانه انتشار رمان «حلزون‌هاي پسر»


تازه‌ترين خون‌آشامِ سيامك گلشيري انسانيت با چاشني ترس


مراسم رونمايي كتاب «درباره‌ي ترجمه»


از «كنسرو غول» رونمايي شد


تأملي بر رمان «شگفتي» دل مردم را به دست بياور


گفت‌وگو با احمد آرام درباره رمان «حلزون‌هاي پسر» سايه سنگين راوي مداخله‌گر


نكته‌هايي در باب «رفقاي خيالي» مراقبه‌اي عميق در ميان نامه‌ها


نگاهي به «ماه يخ‌زده»آخرين كتاب پتر اشتام


گفت‏وگو با بن لوري نويسنده‏ي مجموعه داستان «داستان‏هايي براي شب و چندتايي براي روز» نوشتن برايم يعني بردن لاتاري


نگاهي به کتاب «هنر مسيحي»، از مجموعه‌ي «جان کلام» دوهزار سال هنر در يک قاب


 

 

جسارت لازمه نويسندگي است گفت وگو با احمد آرام به بهانه انتشار رمان «حلزون‌هاي پسر»
 

روزنامه‌ي اعتماد- 11تيرماه 1393- احمد پوراميني من نمي‌خواهم اين تصور در خواننده آثارم ايجاد شود كه هميشه از من انتظار خواندن آثار بومي داشته باشد: همان طور كه اشاره كردم، اصولااز محدويت يا متكي بودن به يك ژانر خاص ادبي بيزارم و مي‌گذارم همه چيز به شكل طبيعي اتفاق بيفتد من صادق چوبك را نخستين كسي مي‌دانم كه از همان ابتدا «بومي گرايي» را به نحو شايسته يي نهادينه كرد در رمان «حلزون‌هاي پسر»، روايتي از وقايع رازآميز حول محور يك عشق كهنه را مي‌خوانيم. نويسنده اين رمان احمد آرام، متولد سال 1330 در بوشهر است. او دانش آموخته رشته هنرهاي نمايشي است. اين نويسنده با مجموعه داستان «غريبه در بخار نمك» گام محكمي در داستان نويسي برداشت و با رمان «مرده يي كه حالش خوب است» خود را به عنوان نويسنده يي صاحب سبك تثبيت كرد. كارهاي بعدي او هم استمرارش را در سبك خاصي از داستان نويسي نشان داد. او با به كارگيري روايتي وهم آلود، آميختن رويا و واقعيت و عناصري از فرهنگ مناطق بومي جنوب ايران، صداها و تصاوير تازه يي خلق مي‌كند. در داستان‌هاي آرام، ويژگي‌هاي اقليمي، عناصر سنتي و فرهنگ بومي به شكلي انديشيده شده به كار گرفته مي‌شوند و به داستان ها رنگ وبويي اصيل مي‌بخشند و او در چنين بستري به لايه‌هاي زيرين ذهنيت شخصيت هايش نفوذ مي‌كند. احمد آرام رمان تازه‌اش (حلزون‌هاي پسر، نشر افق) را در فضايي نوشته كه بارها آن را تجربه كرده و در اين فضا است كه شخصيت ها و موقعيت‌هاي داستاني خاص او خلق مي‌شوند. او پيش از اين كتاب هايي با نام‌هاي « آنها چه كسي بودن»، «كسي ما را به شام دعوت نمي‌كند» منتشر كرده است. كارهاي بعدي آرام «كافي شاپ لوك» است كه در انتظار مجوز است، و رمان «جعبه سياه ماشين تحرير»، مجموعه داستان «اگر تكانم بدهي بيدار مي‌شوم» و مجموعه نمايشنامه «استخوان‌هاي سبُك» كارهاي ديگر وي هستند كه در انتظار ناشر است. هميشه عنوان كتاب برايم مهم بوده. خواننده، جدا از اسم نويسنده، گاه از راه عنوان كتاب جذب رمان مي‌شود. پس بايد اسمي را برگزينم كه از كليت رمان جدا نيفتاده باشد و مانند يك نشانه كارساز، خواننده را به درون رمان بكشد: درواقع، براي من تعليق داستان از عنوان كتاب شروع مي‌شود. به همين دليل هميشه سعي مي‌كنم در نام كتاب هايم يك راز وجود داشته باشد من از ابتدا شيفته رمان «خوشه‌هاي خشم» اشتاين بك بودم. او هم نويسنده بسيار دقيقي بود، به ويژه در توصيف هايش: داستان هايش پر از ماجراهاي خارق العاده يي بودند كه خواننده را مجبور مي‌كردند با شخصيت هايش همذات پنداري كند. در همان سال ها، نخستين بار دريافتم كه توصيف و ضرباهنگ در داستان چگونه مي‌تواند به يك ساختار منسجم برسد. شما در داستان نويسي مسير مشخصي را دنبال مي‌كنيد. با توجه به آثاري كه تاكنون نوشته ايد، فكر مي‌كنيد تا اينجاي راه را درست آمده ايد؟ اين مسير را من انتخاب نكردم، بلكه توسط عواملي كه هميشه برايم رازگونه بوده اند، انتخاب شدم. از همان ابتداي كار، هر نويسنده يي توسط عواملي انتخاب مي‌شود يا بهتر است بگويم اين عوامل، آگاهانه يا ناخودآگاه، در هر نويسنده يي وجود دارند كه البته بستگي دارد به تفسير هر كس از اين عوامل با توجه به درك و توانش. در انتخاب چنين مسيري يك معماي پنهان وجود دارد كه هيچگاه علاقه نداشته ام آن را گره گشايي كنم. مي‌خواهم تا ابد به شكل يك راز بماند و من را به جلو ببرد. نخستين داستانم با نام «انعكاس» كه در 18سالگي چاپ كردم، ساختاري پيچيده داشت كه بعدها فهميدم به آن مي‌گويند «جريان سيال ذهن». درواقع هميشه درگير اين مساله بودم كه بايد چيزي بنويسم متفاوت. به همين دليل در 16 سالگي، صادق هدايت و ساموئل بكت برايم دست نايافتني شدند، هنوز هم هستند البته. احساس مي‌كردم آثاري مي‌توانند آرامم كنند كه براي رسيدن به آنها بايد تلاش مضاعف كنم. از همين رو يك لذت نوشتاري خاصي در من پيدا شد. حالاهم، بدون تعارف، فقط آثار پيچيده است كه سر ذوقم مي‌آورد و خوشحالم كه در اين مسير توانسته ام خودم را پيدا كنم. در آثار شما جغرافياي جنوب برجسته است و به نوعي هويت بخش داستان‌هاي شما است. اين داستان ها نگرش خاصي از اقليم جنوب و روح مردم آن را ارائه مي‌دهند. شايد جغرافيا اصلي ترين عنصري باشد كه از آن براي بومي سازي داستان استفاده مي‌كنيد. اصولاجغرافيا و به طور خاص فرهنگ مناطق جنوب را با چه هدفي وارد داستان خود مي‌كنيد؟ جغرافياي جنوب فقط متعلق به نويسندگان جنوب نيست، همان طور كه زنده ياد غلامحسين ساعدي را هم مجذوب خودش كرد و او داستان‌هاي درخشاني خلق كرد. هر كس جنوب را به تناسب فهم خودش وارد داستان هاش مي‌كند. وقتي 40 سال در يك بندر مستعمره كهن زندگي كني كه دريايش پر از قصه و متل باشد، معلوم است كه اسير زبان جادويي آن مي‌شوي. از سويي پيچيدگي روايي متل ها افسونگر است، مدام زمان و مكان درهم مي‌شكنند تا تو از هزارتوها عبور كني. در رمان «مرده يي كه حالش خوب است» از چنين تكنيكي بهره بردم كه از شيوه خوانش درست داستان‌هاي بومي به من رسيده. داستان ها همچون جغرافياي جنوب ملتهب و گاه عذاب دهنده اند. عذاب دهنده به اين دليل كه تو با خيل آدم هايي روبه رو مي‌شوي كه دوگونه زيست دارند، هم خشكي نشين اند، هم دريانشين. معلوم است كه زندگي اين جور آدم ها پر از التهاب و عذاب است. همين آدم ها داستان ها را مي‌سازند، بسيار طبيعي و جذاب. اين جور آدم ها وقتي وارد داستان مي‌شوند، رازها، دغدغه ها و حتي جادوي زبان را وارد فضا مي‌كنند و درنهايت به شخصيتي تبديل مي‌شوند كه به داستان قوام مي‌بخشند. عناصر بومي البته بنا به سليقه خودم انتخاب مي‌شوند و در مسير روايت اندك اندك تغيير مي‌كنند. نمي‌گذارم عناصر بومي به همان شكل وارد شوند، بايد طي روندي هوشمندانه، نو و مدرن شوند تا برسند به آن حالت اگزيستانسيال و فراتر از «بومي گرايي» به پيش روند. غير از جغرافيا چه عناصر ديگري را جهت خلق داستان بومي به كار مي‌بريد؟ من صادق چوبك را نخستين كسي مي‌دانم كه از همان ابتدا «بومي گرايي» را به نحو شايسته يي نهادينه كرد، يعني «تخيل» در ماجراها و متل‌هاي بومي «مايه دار» شد. از همين رو ادامه دهندگان راهش در مسير درست قرار گرفتند. او براي چنين فضاهايي زباني خلق كرد كه پتانسيل و كارايي فوق العاده يي داشت. شما به گزينش دايره واژگان بومي‌اش توجه كنيد. او در هر فضايي از داستان هايش يك چيدمان زباني قدرتمند مي‌آفريند: در «تنگسير»، زبان مدام گرد نوعي «ناآرامي» ذاتي مي‌چرخد چراكه پيرنگ داستان خواهان چنين زبان داغ و ملتهبي است. در داستان‌هاي «عنتري كه لوتي‌اش مرده بود» يا «چرا دريا توفاني شد»، دقت كنيد كه چگونه زبان وارد كاركردي مي‌شود كه با كاركرد زبان در رمان «سنگ صبور» بسيار متفاوت است. اين تفاوت از كجا آمده؟ معلوم است كه چوبك در چيدمان جزييات، مرتب كردن و به سامان رساندن ساختار داستان وسواس زيادي نشان داده است. در نوجواني و جواني، چوبك الگوي من بود تا جغرافيا را از طريق زباني روايي بهتر بشناسم. اما شما وقتي اشاره مي‌كنيد به «داستان بومي»، ناخودآگاه آدم با يك تعريف روبه رو مي‌شود كه اثر را وارد محدوديت و متكي به نوعي قانونمندي خاص مي‌كند. من نويسنده يي بومي نيستم، حالاگيرم به كمك نشانه‌هاي اقليمي فضاسازي كرده باشم كه اين نوعي كنجكاوي است كه تجربه‌اش مي‌كنم و با آن آثارم را خلق مي‌كنم. البته بومي گرايي چيز بدي نيست... معلوم است كه چيز بدي نيست، اما من نمي‌خواهم اين تصور در خواننده آثارم ايجاد شود كه هميشه از من انتظار خواندن آثار بومي داشته باشد: همان طور كه اشاره كردم، اصولااز محدويت يا متكي بودن به يك ژانر خاص ادبي بيزارم و مي‌گذارم همه چيز به شكل طبيعي اتفاق بيفتد. در به كارگيري چنين ظرافتي آيا از آثار نويسندگان مطرح جهاني هم بهره برده ايد؟ در دهه 40، مترجم‌هاي انگشت شماري بودند كه متون باارزشي از نويسندگان مطرح جهاني ترجمه مي‌كردند. به همين جهت، چهره هايي مانند جان اشتاين بك، ارسكين كالدول، ارنست همينگوي، ويليام فاكنر و چند نويسنده روسي باب شدند. من از ابتدا شيفته رمان «خوشه‌هاي خشم» اشتاين بك بودم. او هم نويسنده بسيار دقيقي بود، به ويژه در توصيف هايش: داستان هايش پر از ماجراهاي خارق العاده يي بودند كه خواننده را مجبور مي‌كردند با شخصيت هايش همذات پنداري كند. در همان سال ها، نخستين بار دريافتم كه توصيف و ضرباهنگ در داستان چگونه مي‌تواند به يك ساختار منسجم برسد. به مرور زمان و با گذر از ويليام فاكنر، بورخس و ديگران انگيزه من براي نوشتن بيشتر و بيشتر شد. از كاركرد زبان در آثار چوبك لذت مي‌برديد؟ در نوجواني شيفته آثار چوبك بودم، به دليل ساختار منسجم و چشم انداز غني داستان هايش. همان گونه كه پيش تر گفتم، زبان و ديدگاه چوبك بسيار جذاب و تاثيرگذار بود، مخصوصا تاكيد بي وقفه شيوه تازه نويسندگي‌اش بر سرشت زباني داستان ها. شگردهاي جديد او در فضاسازي و توجه به قدرت بصري داستان، در زمان خودش يك ايده جديد و مدرن محسوب مي‌شد: آنقدر تصاوير ملموس و باورپذير بودند كه خواننده اسير تصويرسازي سرشار از خلاقيتش مي‌شد. در آن سن وسال كه بودم، در دهه 40، داستان‌هاي كوتاه احمد محمود هم بسيار كارساز بودند: خيل آدم‌هاي عصيان زده و عصبي او در سرتاسر داستان هايش و توجه خارق العاده‌اش به شخصيت سازي، از امتيازهاي مهم او به حساب مي‌آمدند. برخي خوانندگان آثار شما مي‌گويند كه نمي‌توانند به سادگي با فضاي كارهاي شما و زبان داستاني تان ارتباط برقرار كنند. چنين چيزي را قبول داريد؟ البته شايد اين عده اصولاآثار ادبي را در چارچوب خودش و با استانداردهاي خودش نمي‌سنجند. شما مي‌خواهيد دست خواننده تان را باز بگذاريد تا خودشان رخدادهاي پراكنده و گفتارهاي دروني شخصيت ها را تجربه كنند و ساختار داستان با مشاركت آنها شكل بگيرد. به نظرم مي‌خواهيد فاصله ميان او و داستان را از ميان برداريد، ولي شايد همين كار شما باعث مي‌شود انتظار گروهي از مخاطبان از يك رمان ساده برآورده نشود. درعين حال شاهديم كه خوانندگان آثار پرفروش هم سراغ كارهايتان مي‌آيند. كمي گيج كننده است. شما از اين منظر آثارتان را چطور ارزيابي مي‌كنيد؟ فقط بحث داستان‌هاي من نيست: اين جماعت شايد با بورخس، كورتاسار يا ماركز هم مشكل داشته باشند. براي فهم يك اثر بايد تلاش كرد. متاسفانه قشر جوان ما (البته همه شان نه) آسان پسند شده اند . نمي‌خواهند سهمي در بازپروري يك داستان داشته باشند. آثاري كه سهم خواننده را در خلق دوباره داستان ناديده بگيرند، يعني اينكه به خواننده شان اعتماد ندارند. من نويسنده يي هستم كه به خواننده ام اعتماد دارم و مي‌دانم همه چيز را خوب درك مي‌كند، به همين دليل اغلب با كساني روبه رو شده ام كه خواننده حرفه يي نبوده اند، اما به دليل كنجكاوي و به شكل غريزي با كتاب درگير شده اند و به فهم عميقي رسيده اند. گاهي از زواياي مختلف مسائلي را در كارهاي من در كانون توجه قرار مي‌دهند كه براي خودم حيرت انگيز است و چه بسا كه من را به فكر وامي دارد. متن اگر خواننده‌اش را درگير نكند، به تاريخ مصرف مي‌رسد. هنوز بعضي از كارهاي قديمي من نقد و بررسي مي‌شوند: هنوز حضور دارند و اين خيلي خوب است. آنهايي كه نمي‌توانند ارتباط برقرار كنند تربيت شده ژانرهاي آسان پسندند و هرگز توان خود را به كار نمي‌برند تا ژرف انديش باشند و از طريق كنش پيچيده رمان رمزگشايي كنند. به هرصورت، در اين روند، همه گونه سليقه ادبي وجود دارد. من كسي را مجبور نمي‌كنم تا به آثارم نزديك شود، اما مطمئنم كه هر اثري در موقعيت مناسب، خواننده خودش را پيدا مي‌كند. «بوف كور» هنوز خوانده مي‌شود و دليل بقاي آن همان كنش پيچيده يي است كه خواننده كنجكاو را وامي دارد به رمزگشايي. برويم سراغ رمان «حلزون‌هاي پسر». چرا اسمش شد «حلزون‌هاي پسر»؟ واقعيتش اين است كه من در مراحل مختلفي كه رمانم را مي‌نويسم سعي مي‌كنم به اين مساله به طور جدي فكر كنم كه اين نوزادي كه قرار است از طريق سزارين به دنيا بيايد با چه اسمي ديده شود بهتر است. هميشه عنوان كتاب برايم مهم بوده. خواننده، جدا از اسم نويسنده، گاه از راه عنوان كتاب جذب رمان مي‌شود. پس بايد اسمي را برگزينم كه از كليت رمان جدا نيفتاده باشد و مانند يك نشانه كارساز، خواننده را به درون رمان بكشد: درواقع، براي من تعليق داستان از عنوان كتاب شروع مي‌شود. به همين دليل هميشه سعي مي‌كنم در نام كتاب هايم يك راز وجود داشته باشد. «مهيار» و «بمبوتي» اينك پس از پشت سرگذاشتن آن همه ماجرا تبديل شده اند به دو حلزون پير، كه از بد روزگار هنوز پسر مانده اند. خواننده آگاه در روند خوانش رمان به آن خواهد رسيد. نوشتن اين كار چقدر زمان برد؟ سه، چهار سالم كه بود، از مادربزرگم موضوعاتي را مي‌شنيدم كه هنوز با آنها زندگي مي‌كنم: از جمله پيرنگ همين رمان و چيزهاي عجيب و غريب به نحو عجيبي در ذهنم ماندگار مي‌شدند: اينكه دو نفر براي تصاحب يك دختر مجبور باشند وارد نوعي سنت، مانند «ذكر دشنه ها» بشوند. البته اين قضيه به ندرت اتفاق مي‌افتاد، اما براي من خميرمايه مناسبي بود تا از درون آن به يك ماجراي دراماتيك برسم. همين طور هم شد. يك روز متوجه شدم كه اين سنت دارد خودش را به من مي‌رساند. دست به كار شدم و به گمانم دو سال در پيچ وخم آن دست وپا زدم. مي‌گويند «حلزون‌هاي پسر» بهترين كتاب احمد آرام است. به نظرم اينكه آخرين كتاب يك نويسنده بهترين كارش باشد امتياز بزرگي است. خودتان چه فكر مي‌كنيد؟ آيا نسبت به كارهاي قبلي تان جهشي احساس مي‌كنيد؟ خوشحالم كه اين را مي‌شنوم. البته كه هر نويسنده ي كوشش مي‌كند آخرين اثرش همراه با سرزندگي، دقت و خلاقيت باشد. من هم سعي مي‌كنم به روز باشم و پابه پاي ادبيات معاصر جلو بروم، حالاتا چه اندازه موفق شده ام برمي گردد به مخاطبان اين رمان. چقدر خوب كه در چنين فضايي داستاني با مضمون رمانتيك هم نوشتيد. به نوعي، ماجراپردازي رمانتيك را در دل مسائل سياسي و اجتماعي اجرا كرده ايد. اگرچه در اين رمان، عشق مسير خود را مي‌رود و قرباني مسائل ديگر نمي‌شود. چون دوست نداشتم رمان يك اثر صرفا سياسي باشد. اگر اشاره يي ضمني به مقطعي از تاريخ سياسي كشور مي‌شود به اين دليل است كه ما نمي‌توانيم نسبت به بعضي مسائل سياسي بي تفاوت باشيم و چه بخواهيم و چه نخواهيم اين گونه رويدادها يك سايه هميشگي دارند كه لاجرم بايد حضورشان را جدي گرفت، اما اين به آن معنا نيست كه همه رويدادهاي رمان تحت تاثير اتفاقات سياسي قرار گيرند. دغدغه من پرداختن به عشقي بود كه باورهاي غلط سنتي سعي در كشتن آن دارند. عشق، اگر خوب فهميده شود، صادقانه ترين احساس بشر براي فهم زندگي اجتماعي است. در جهان تراژدي، عشق پايان نمي‌گيرد و هوشمندترين نويسنده كسي است كه اين مقوله را از درون مورد توجه قرار دهد. من كوشش كردم اين اتفاق بيفتد و نگذارم رخدادهاي ديگر عشق را به سايه برانند. انگار به عمد روايت‌هاي تودرتو در داستان به كار گرفته ايد تا از تك گويي يك راوي خاص بگريزيد. به همه شخصيت ها اجازه مي‌دهيد ناگفته‌هاي چندين ساله شان را بگويند. درست است؟ گاهي هم به نظر مي‌رسد در اين كار زياده روي شده. آيا همه اين راوي ها براي شكل دادن به ساختار رمان تان لازم بودند؟ نمي‌دانم زياده روي شده يا نه، اين را حس خواننده بايد جواب بدهد. اما بگذاريد به شما بگويم وقتي يك موضوع بطور طبيعي پيچيده مي‌شود، زمان و مكان تحت تاثير چنين عملي تكه تكه مي‌شود. فضا پر مي‌شود از پازل‌هاي سرگرداني كه هر كدام با زبان خودشان مي‌خواهند با مخاطب ارتباط برقرار كنند. اين زبان سويه‌هاي مختلف دارد چراكه مي‌خواهد به «كنش و توصيف» برسد: از همين رو است كه صداهاي مختلف وارد رمان مي‌شوند. در اينجا تعمدي در كار نبوده، اما در جايي ديگر از رمان چنين اتفاقي مي‌افتد. اين صداها طي روند نوشتاري به طور طبيعي در رمان پيدا شده اند. از اينها گذشته، ما دو راوي اصلي داريم: يكي «مهيار» راوي اول شخص و ديگري «راوي دوم شخص مداخله گر» كه همان «الف. آ» است. اما سومين راوي كه «بمبوتي» است، از طريق منطق رمان پيدايش مي‌شود كه مي‌خواهد يك جورهايي پايان بدهد به بخش هايي از يك تعليق، بخش هايي كه رمزگشايي مي‌شوند تا آن زيبا شناسي ساختاري به نتيجه برسد. «بمبوتي» مانند بازيگران نمايش‌هاي تراژدي، يك راوي «كمكي» است. حالابگذريم كه خرده روايت هايي هم وارد مي‌شوند، از صداي آدم ها گرفته تا صداي اشيا. براي مثال، آن نامه كذايي، با حضور رازآميزش، شانه به شانه دشنه ها حركت مي‌كند و گاهي با صداي دشنه ها قاطي مي‌شود، اما هرگز رازش گره گشايي نمي‌شود، صاحب اين نامه در پرده يي از ابهام مي‌ماند و همين مساله رمان را نگه مي‌دارد تا «مصرفي» نشود. رمان اين «راز» را برملانمي كند. هر اثري بايد يك «راز» ناگشوده داشته باشد. صداي «رازيانه» و «حُبابه» كه عشق پيرامون شان مي‌چرخد، مانند «نشانه»هايي در پستوي رمان پنهان مانده اند و مجال نمي‌يابند تا دردشان را روايت كنند. اين را مي‌توانم بگويم تعمدي است. دليلش جنس صداي زنانه است، جنسي پر از درد كه هرچه تلاش مي‌كند نمي‌تواند چيزي را مانند ديگران روايت كند، يعني سنت ها است كه نمي‌گذارد صدايشان شنيده شود. نمي‌ترسيد كه استفاده از راوي‌هاي متعدد داستان را پيچيده كند و كار براي خوانندگان تان سخت شود؟ جسارت لازمه نويسندگي است، مخصوصا نويسنده يي كه بخواهد مدام تجربه كند تا با هر تجربه يي به خلاقيت تازه يي دست يابد. نويسندگان فاقد جسارت فقط خودشان را تكرار مي‌كنند. تكرار يعني مرگ زودرس. از اينها گذشته، هميشه به ياد داشته باشيد هرچه جامعه پيچيده تر شود، براي تبيين آن جامعه، خود به خود، زباني پيچيده خلق مي‌شود. هر جامعه پيچيده يي هزارتو خلق مي‌كند. انسان معاصر مانند مانيتور در اين هزارتوها سرگردان است.


 

 

فهرست موضوعی

سياست امروز

رمان نوجوان

رمان / ادبیات ...

طنز نوجوان

طنز

نثر كهن

مطالعات

رمان‌هاي كلاسيك

شعر امروز

شعر خردسال

شعر

فرهنگ و تمدن ای...

سفرنامه

نگاه امروز

قصه های آموزش&...

قصه‌ی تصو®...

شعر نوجوان

اساطیر

فهرست کامل موضوعات

 

مجموعه ها

سه گانه ي فونكه

خودم مي‌خوانم

فيتيله اي ها

عاشقانه‌هاي ايراني

قندعسل

5 ميليمتري‌ها

استینک

قهرمانان المپ

ادبیات امروز/ کتاب های 5 میلی متری/ 5

میراث فاکنر

فهرست کامل مجموعه ها

 

گروههای سنی

نوجوان

بزرگسال

كودك

جوان

خردسال

 

 

گوناگون

 پدید آورندگان

 مترجمان

 باشگاه کتاب

 افتخارات افق

 خدمات فروش

 نمایندگیها و مراکز فروش

 

پیوندها

New Page 1

پرتال ناشرين - طراحي سايت براي انتشارات

سيامك گلشيري

پژوهشنامه ادبيات كودك و نوجوان

ارميا (رضا اميرخاني)

آرتميس فاول

عرفان نظر‌آهاري

چلچراغ

فرهاد حسن‌زاده

كورنليا فونكه

انجمن نويسندگان كودك و نوجوان

ايران كارتون

کتاب برگزیده

مردگان باغ سبز

آمار بازدید کنندگان سایت

 

       2005 ©  نشر افق
كليه حقوق براي
نشر افق محفوظ است.
طراحي سايت:
ارتباط قرينه