English

  آخرین تاريخ بروز رسانی : سه شنبه ۰۸ فروردين ۱۳۹۶

اعضا

اشتراک خبرنامه

جستجو


جستجوي پيشرفته

پیوندها


پژوهشنامه ادبیات کودک و نوجوان

واحد کودک موسسه افق

معرفی افق به دوستانتان

نام توصیه کننده :
ایمیل :

خبرنامه الكترونيكي افق

 آثار ما از چشم منتقدان

«اين ساندويچ مايونز ندارد» ده داستان کوتاه از «سلينجر» دوست ‌داشتني


آشنايي با «سلحشوران پارله آن» برای گرفتن دزد


نمايش فيلم مستندي درباره‌ي محمود حسيني‌زاد


سه‌گانه‌ي سياه‌قلب دنياي جوهري و قهرمان‌هاي عزيزش


کوتاه درباره رمان کنسرو غول، نوشته مهدي رجبي کنسرو لذت


نگاهي به رمان «حلزون هاي پسر» نوشته احمد آرام داستان پرشکاف دشنه ها


نگاهي به مجموعه داستان تربيت‌هاي پدر نوشته محمد طلوعي ضيا طلوعي تربيت مي‌كند


«رفقاي خيالي» به دعوت نشر افق به كتابفروشي‌ها آمدند


با هر موجي خس و خاشاك مي‌آيد گفت‌وگو با «مديا كاشيگر» به بهانه انتشار كتاب «درباره‌ي ترجمه» از «پل ريكور»


گفت‌وگو با محمود حسيني‌زاد به‌مناسبت ترجمه «موبايل» و «آقاي آدامسون» بايد از مرز خودمان رد شويم


جسارت لازمه نويسندگي است گفت وگو با احمد آرام به بهانه انتشار رمان «حلزون‌هاي پسر»


تازه‌ترين خون‌آشامِ سيامك گلشيري انسانيت با چاشني ترس


مراسم رونمايي كتاب «درباره‌ي ترجمه»


از «كنسرو غول» رونمايي شد


تأملي بر رمان «شگفتي» دل مردم را به دست بياور


گفت‌وگو با احمد آرام درباره رمان «حلزون‌هاي پسر» سايه سنگين راوي مداخله‌گر


نكته‌هايي در باب «رفقاي خيالي» مراقبه‌اي عميق در ميان نامه‌ها


نگاهي به «ماه يخ‌زده»آخرين كتاب پتر اشتام


گفت‏وگو با بن لوري نويسنده‏ي مجموعه داستان «داستان‏هايي براي شب و چندتايي براي روز» نوشتن برايم يعني بردن لاتاري


نگاهي به کتاب «هنر مسيحي»، از مجموعه‌ي «جان کلام» دوهزار سال هنر در يک قاب


 

 

گفت‌وگو با محمود حسيني‌زاد به‌مناسبت ترجمه «موبايل» و «آقاي آدامسون» بايد از مرز خودمان رد شويم
 

روزنامه‌ي شرق- 9تيرماه 1393- علي شروقي اين‌روزها دو ترجمه از محمود حسيني‌زاد از طرف نشر افق منتشر شده است. يكي مجموعه داستاني به نام «موبايل، داستان‌هايي در سبك‌وسياق گذشته» از اينگو شولتسه، نويسنده آلماني و ديگري رماني كوتاه با عنوان «آقاي آدامسون» از اورس ويدمر، نويسنده سوييسي. اينگو شولتسه پيش از اين با دو داستان كوتاه كه با ترجمه حسيني‌زاد در مجموعه «آسمان خيس» چاپ شده بود به خواننده فارسي‌زبان معرفي شده بود و چندسال پيش هم سفري به ايران داشت. اتحاد دو آلمان و برداشتن ديوار برلين و پيامدهاي اقتصادي و اجتماعي اين واقعه يكي از درونمايه‌هاي تكرارشونده در داستان‌هاي شولتسه است؛ داستان‌هايي كه در آنها جامعه از خلال روابط آدم‌ها و سرگذشت آنها واكاوي مي‌شود. داستان‌هاي مجموعه موبايل، چنانكه حسيني‌زاد نيز در گفت‌و‌گوي پيش‌رو اشاره مي‌كند در دوره‌هاي زماني مختلف نوشته شده‌اند. كتاب در سه‌بخش تنظيم شده است. در داستان‌هاي بخش اول، مي‌توان تاثير نويسندگان آمريكايي و به‌ويژه ريموند كارور را ديد. اما از بخش دوم به‌بعد با داستان‌هايي متفاوت‌تر رو‌به‌رو هستيم كه در بسياري از آنها، راوي مانند خود شولتسه نويسنده است. با اين‌همه شولتسه خاطره‌نويسي نمي‌كند. شيوه نوشته‌هاي او مبتني بر سنت روايتگري است؛ روايتگري، بدون پيچيدگي‌هاي تكنيكي و بازي‌هاي فرمي. در قصه‌هاي شولتسه نه شگردهاي پيچيده داستان‌نويسي كه خود داستان و موضوع آن است كه خواننده را درگير مي‌كند. ضمن اينكه شولتسه نويسنده‌اي است كه در داستان‌گويي كم نمي‌آورد و در بعضي از داستان‌هاي همين مجموعه مي‌بينيم كه در دل يك داستان، چندين داستان فرعي روايت آورده است. مثل داستان «شبي پيش بوريس» كه سنت شفاهي داستان‌گويي «گردهمي» را تداعي مي‌كند. عده‌اي دورهم جمع شده‌اند و براي هم داستان مي‌گويند و بي‌دليل نيست اشاره خود شولتسه به «دكامرون» بوكاچيو وقتي در آن بخش از سخنراني‌اش كه به اين كتاب مربوط است و در مقدمه ترجمه فارسي آمده از اين قصه حرف مي‌زند و از ربط آن با دكامرون و هزارويكشب. اما اورس ويدمر، نويسنده ديگري كه اخيرا كتابش با ترجمه حسيني‌زاد منتشر شده، اولين‌بار است كه به خواننده فارسي‌زبان معرفي مي‌شود. «آقاي آدامسون»، رماني است با عناصر فانتزي و طنز و خيالپردازي و در عين حال ريشه‌دار در واقعيت‌هاي عيني و اجتماعي. رمان با جشن تولد 94سالگي راوي آغاز مي‌شود و با كودكي راوي و داستان رويارويي‌اش با آقاي آدامسون ادامه مي‌يابد؛ داستاني كه راوي آن را ضبط مي‌كند تا نوه‌اش در آينده آن را بشنود. مرگ و حضور اشباح در لابه‌لاي زندگان يكي از مضامين محوري رمان آقاي آدامسون است و چنانكه حسيني‌زاد اشاره مي‌كند ويدمر در اين رمان مرگ را «خودماني» و «ملموس» كرده است. حسيني‌زاد در ترجمه اين رمان، از امكانات زبان محاوره استفاده كرده است و خودش در اين‌باره مي‌گويد: «كتاب را درواقع سه‌بار ترجمه كردم! يك‌بار به فارسي به‌اصطلاح معيار كه ديدم چيز بي‌مزه‌اي شد. بعد كه با خود ويدمر صحبت كردم، به فارسي محاوره‌اي كه ديدم زيادي شد. بعد همين ترجمه كه محاوره است اما نه خيلي شكسته.» او همان‌طور كه در مصاحبه پيش‌رو خواهيد خواند شولتسه و ويدمر را نويسندگاني روايتگر مي‌داند و مي‌گويد اين دو نويسنده، نويسنده‌هايي هستند كه در كارهايشان «ادا و اصول‌هاي تكنيكي» ندارند. گفت‌و‌گو با محمود حسيني‌زاد را درباره «موبايل» و «آقاي آدامسون» مي‌خوانيد. سه داستان اول مجموعه «موبايل»، به لحاظ سبك و تكنيك، با داستان‌هاي بخش‌هاي بعدي متفاوت است. بيشتر شبيه قصه‌هاي آمريكايي و به‌ويژه كارهاي ريموند كارور است. اما از جايي به‌بعد يعني از بخش دوم كتاب، سبك نويسنده عوض شده. فاصله بين نوشته‌شدن داستان‌هاي هر يك از بخش‌هاي مجموعه چقدر است؟ داستان‌ها در زمان‌هاي مختلف نوشته شده‌اند. همين داستان‌هاي مورد اشاره تو، به گفته خود شولتسه، همزمان با دومين اثر منتشرشده شولتسه نوشته شده‌اند. رماني است به‌نام «داستان‌هاي ساده» كه حتي اسم آلماني‌اش هم به انگليسي آمده؛ Simple Storys. از همين عنوان شايد بتوان تاثير ادبيات آمريكايي را متوجه شد. خودش هم جايي گفته كه در زمان نوشتن اين رمان با آثار كارور آشنا مي‌شود و به كشف و شهودي مي‌رسد. بعدا مي‌گويم. به‌هرحال داستان‌ها در مقاطع مختلف نوشته شده‌اند. چند داستان را ظاهرا همزمان با رمان معروفش درباره اتحاد دو آلمان نوشته؛ رمان «زندگي‌هاي جديد» كه سال 2005 منتشر شد. به گفته خودش در فاصله نوشتن داستان‌ها روند اقتصادي آلمان بعد از اتحاد شتاب و مسير ديگري گرفته بود و شولتسه هم تغييراتي در ايده‌هايش براي داستان‌ها داده است. به‌هرحال از قرار اظهارات خودش داستان‌ها در فاصله‌اي چندساله نوشته شده‌اند. كلا تقسيم‌بندي داستان‌ها به سه بخش بر چه اساسي بوده؟ تقسيم‌بندي خود شولتسه است در كتاب اصلي. كتاب اصلي مجموعه 13 داستان است. يكي را كه مي‌دانستم براي مميزها زيادي است، اصلا ترجمه نكردم. به خود نويسنده هم گفتم و كمي حرصش گرفت. اما خب متاسفانه با اوضاع و بازار كتاب ما آشنايي دارند. نمي‌دانم تقسيم‌بندي بر چه اساس است. حدسم برمي‌گردد به سوال اول. يعني سال و دوره نوشتن داستان‌ها. شايد همين ملاك تقسيم‌بندي داستان‌ها بوده. والا از نظر زباني و مكاني و پروتاگونيستي نمي‌توانم تشخيصي بدهم. شولتسه خودش در آن بخش از سخنراني‌اش كه مربوط به اين مجموعه است و شما آن را در مقدمه كتاب آورده‌ايد، توضيحي مي‌دهد درباره تناقضي عامدانه كه در عنوان كتاب هست: «موبايل، داستان‌هايي در سبك‌وسياق گذشته». در اين عنوان، به گفته خود شولتسه گذشته در كنار يك پديده نو كه همان موبايل است قرار مي‌گيرد. سبك داستان‌ها هم به‌جز آن سه داستان اول، خيلي مبتني بر سنت شفاهي قصه‌گويي و روايتگري است و جالب اينكه شولتسه جايي از همان سخنراني از «هزارويكشب» و «دكامرون» و اينكه در يكي از قصه‌ها به عمد به اين دو كتاب اشاره كرده، حرف مي‌زند. اگر بخواهيم شولتسه را به سنتي در خود ادبيات آلمان وصل كنيم، او را ادامه كدام سنت مي‌توان به‌شمار آورد؟ يك سخنراني دارد كه در آن درباره نويسنده‌شدنش و تاثير‌هايش صحبت كرده. مي‌گويد از نوجواني مفصل و مرتب يادداشت‌هاي روزانه مي‌نوشته. بعد علاقه زيادي به تئاتر داشته و دراماتورژ شده. بعد با دوستانش روزنامه‌اي تاسيس كرده. بعد از طرف شركتي به‌عنوان ژورناليست به سنت‌پترزبورگ رفته كه آنجا داستان‌نويسي را شروع مي‌كند. يعني نوشتنش ريشه در گذشته‌اي تئاتري و گزارش‌نويسي دارد. ساده و موجزنويسي. بعد باز در همان سخنراني مي‌گويد (نقل به معني مي‌كنم) يك خواننده حرفه‌اي است و نمي‌تواند زندگي بدون كتاب و خواندن را مجسم كند. من كتابخانه شخصي‌اش را ديده‌ام. عالي. كسي هم كه زياد مي‌خواند خب تحت‌تاثير قرار مي‌گيرد. در همين مقدمه كه براي كتاب آورده‌ام مي‌گويد كه هنگام نوشتن داستان‌هاي «موبايل» طوري بود كه انگار بخواهم داستان‌نويسي را از نو شروع كنم. اجازه بده نقل‌قول‌هايي از همان سخنراني‌اش بياورم. حدودا مشخص مي‌شود كه چه سبكي دارد. شايد نشود با معيار سنت داستان‌نويسي آلماني‌ها سنجيدش. مي‌گويد: «هرمان هسه تكانم مي‌داد و تعالي مي‌بخشيد. كافكا گيجم مي‌كرد. توماس مان را مي‌خواندم و نمي‌فهميدم چه مي‌خواهد به خواننده بگويد. لئونارد فرانك بيان روشني داشت. همينگوي را مي‌خواندم و براي دومين‌بار دلم مي‌خواست نويسنده شوم. بزرگ‌ترين رويايم شده بود اينكه از خيابان ادئون، سرد و زير شلاق بادها، بروم كنار بخاري بزرگ سيلويا بيچ، يا در پاييز وقتي چراغ‌هاي پارك لوكزمبورك خاموش مي‌شوند از ميان باغ‌ها بروم خيابان فلور و بروم پيش گرترود استاين.» جاي ديگري مي‌گويد«در آخرين هفته‌هاي توقفم -در روسيه- طرح اولين داستانم را نوشتم. به آلمان كه برگشتم ادامه دادم. داستان دوم كاملا متفاوت شد. شروع كردم به خواندن نويسنده‌هاي روس: بيلي، سوروكين، پوشكين، لرمانتف، ماندلستام، ماملي‌يف، گوگول، داستايوسكي، پريگوف، شلب‌نيكوف، كاورين، روبينستاين، ماياكوفسكي، سوسچنكو، برودسكي، يسنين و ديگران. داستان‌هاي مذهبي روسي. هر كتاب انگيزه‌اي مي‌داد، سرمشقي بود و من را به سمت زباني راهنمايي مي‌كرد كه فرصت به من مي‌داد تا چيز قابل بياني پيدا كنم. از اين كتاب‌ها سبك، موتيف، جمله‌هاي منفرد مي‌گرفتم و حتي سعي مي‌كردم تا آنها را بازنويسي كنم.» جايي ديگر مي‌گويد: «تصادفي بود كه بعد از اتمام اولين نسخه كتابم -داستان‌هاي ساده- كتاب‌هاي كارور را خواندم. يكدفعه لحني در گوشم طنين انداخت. با اين لحن مي‌توانستم حضور خودم در اينجا - آلمان- را بيان كنم. يعني سعي كردم تا سبك آندرسون، همينگوي و كارور را براي ايالت‌هاي شرق آلمان بعد از سال 1989 (اتحاد دو آلمان) به كار ببرم.» براي من شولتسه يك روايتگر است. نه مثل بعضي از نويسنده‌هاي آلماني‌زبان از قدرت پيچيده‌نويسي زبان آلماني استفاده مي‌كند، نه مثل بعضي‌ها نگاهي به فلسفه دارد. روايت‌ مي‌كند. گونتر‌گراس در موردش گفته يك روايتگر بزرگ. شولتسه مي‌گويد داستان «شبي پيش بوريس» در اين مجموعه اشاره‌اي است به دكامرون بوكاچيو و شهرزاد هزارويكشب. در اين قصه، عده‌اي دورهم جمع شده‌اند و هركدام قصه‌اي تعريف مي‌كنند. مثل دكامرون كه آن‌هم مبتني بر دورهم‌جمع‌شدن آدم‌ها و براي‌هم قصه‌گفتن است. خب همين برداشت تو تاييدي است به همان عقيده كه واقعا قصه‌گو است. راوي بسياري از داستان‌هاي كتاب، مثل خود شولتسه نويسنده است. شما هم در يادداشتي كه اول كتاب نوشته‌ايد به اين موضوع اشاره كرده‌ايد و به اينكه شولتسه در اين داستان‌ها «شخصيت‌هاي متعددي از خودش به دست مي‌دهد». آيا شباهت اين راويان نويسنده با خود شولتسه فقط در نويسنده‌بودنشان است يا شولتسه تجربه‌هاي شخصي واقعي خودش را هم وارد قصه‌ها كرده؟ تجربه‌هايش هم هست. يك‌بار در حين ترجمه «موبايل» با هم ناهار مي‌خورديم و همين را پرسيدم. يعني از نقش خودش در داستان‌ها. قبول كرد و گفت البته با دستكاري‌هاي زياد. در داستان‌هاي «پيشامدي در قاهره»، «در استوني و در روستايي» و «و يك داستان ديگر» قطعا از تجربه‌هاي سفرهايي كه براي داستان‌خواني دعوت مي‌شود، استفاده كرده. داستان «نويسنده و تعالي» در درسدن مي‌گذرد كه زادگاهش است و مادرش در داستان حضور دارد كه نقش بزرگي در زندگي شولتسه داشته. يك‌بار در منزل شولتسه با مادرش آشنا شدم. زني بسيار فهيم. در حرفه پزشكي. رابطه‌اش با شولتسه در آن جلسه واقعا شبيه همين داستان بود. داستان «ميستر نيتركورن» در نيويورك است كه شولتسه مدتي آنجا بوده. و كلا تجربه‌هاي قبل و بعد از اتحاد دو آلمان از ديد يك نويسنده آلمان‌شرقي. به‌نظرم خودش همه‌جا هست. يك نمونه كوچك: در يك مصاحبه تلويزيوني گفت كه براي دوستانش در كشورهاي مختلف تكه‌هايي از ديوار برلين را سوغات مي‌برد. همين را در داستان «پيشامدي در قاهره» هم داريم. يك نكته‌اي كه در اين قصه‌ها هست اين است كه در عين اينكه بسياري از آنها لحني خاطره‌اي دارند، اما اصلا خاطره نيستند و كاملا قصه‌اند با تمام مختصات فني يك قصه كامل. در حالي كه در ادبيات خودمان مي‌بينيم كه اغلب همين‌كه پاي خاطره و تجربيات شخصي وسط مي‌آيد، خود قصه و فرم قصه فراموش مي‌شود و جاي آن را خاطره‌گويي صرف مي‌گيرد. خب به‌هرحال تفاوت هست بين نويسنده و نويسنده و ادبيات و ادبيات!! يكي از دلايلش اين است كه ما قدرتش را نداريم از مرز خودمان رد شويم. خودمان را خراب كنيم. بايد هميشه آن چهره مظلوم و ستمديده را حفظ كنيم و هميشه برحق باشيم، هميشه بگويند به‌به! خب مي‌افتيم به دام خاطره‌گويي. من در داستان‌هايم خودم را مي‌آورم وسط و راستش اين را از شولتسه ياد گرفته‌ام! اميدوارم خيلي خاطره‌تعريف‌كن نشده باشم! يكي از بهترين قصه‌هاي مجموعه، «بلبشوي شب سال نو» است. اين قصه يك تم عاشقانه دارد، اما در عين حال اصلا سانتي‌مانتال و نوستالژيك نيست. اتفاقا پايانش خيلي غافلگير‌كننده است و ما تازه در پايان قصه است كه مي‌فهميم داستان عاشقانه‌اي كه راوي در سراسر داستان تعريف مي‌كند، تنها مقدمه‌اي است براي شرح يك عشق ديگر. اين داستان خيلي ماهرانه نوشته شده و پرداختش به‌نحوي است كه در عين اينكه تم آن شديدا عاطفي است اصلا سانتي‌مانتال نشده. اين يكي از داستان‌هايي است كه هدفش نشان‌دادن دگرگوني وضع اقتصادي بعد از اتحاد دو آلمان است. پس‌زمينه درواقع استفاده از موقعيت‌هاي مادي است. روي اين پس‌زمينه حالا دو داستان عشقي سوار شده؛ عشق‌هايي به‌نظرم سرد و ناشيانه و در عين حال حساب شده. چند داستان كتاب فوق‌العاده است. «شبي پيش بوريس»، «بلبشوي شب سال نو»، «و يك داستان ديگر» و «پيشامدي در قاهره». اين داستان «بلبشوي شب سال نو» متاسفانه كمي دچار مميزي شد. اگر مميزهايمان اين سطح آگاهي را داشتند و مي‌دانستند نويسنده‌هاي بزرگ ادبيات خلق مي‌كنند نه پورنوگرافي، آن وقت شايد از اين داستان لذت بيشتر مي‌بردي. چند صحنه دارد كه در كمال سردي و بي‌تفاوتي از لذت جسمي صحبت مي‌كند و شخصيت پروتاگونيست‌ها را خيلي خوب نشان مي‌دهد. از ديد خود شما، وجه تمايز شولتسه با ديگر نويسندگان آلماني جديد كه كارهايشان را ترجمه كرده‌ايد چيست؟ اول روايتگري مطلق. دوم مسووليت اجتماعي و سياسي زياد در داستان‌ها. سوم نوشتن از خود بدون غلتيدن به خاطره‌نويسي. چهارم زلال‌نويسي، نثر شفاف و بدون ابهام ظاهري. بيخود نيست كه چندسال پيش نيويوركر او را به‌عنوان يكي از اميد‌هاي ادبيات اروپا انتخاب كرد، يا گونترگراس درباره‌اش مي‌گويد روايتگر بزرگي است. به خيلي از كشورها براي داستان‌خواني و سخنراني دعوت مي‌شود. مي‌داني كه دوسال پيش به ايران هم آمد. مسووليت‌هاي متعددي در انجمن‌ها و اتحاديه‌هاي ادبي دارد و شايد همين هم نشانه‌اي باشد از جايگاهش در ادبيات امروز آلمان. يك نكته كه شما هم در همان يادداشت اول كتاب و هم در همين گفت‌وگو به آن اشاره كرديد، مساله آلمان‌شرقي و آلمان‌غربي و فروپاشي كمونيسم و برداشتن ديوار در داستان‌هاي شولتسه است. به نظر مي‌رسد شولتسه اين نگاه را ندارد كه با برداشتن ديوار ديگر تمام مشكلات حل شده. نه‌اينكه طرفدار وضعيت سابق باشد. اما نگاه يكسويه به قضيه ندارد و آلمان بدون ديوار را بهشت برين نمي‌داند. يك مصاحبه دارد با تلويزيون آلمان كه اتفاقا اولين سوال مجري هم همين است. شولتسه جواب مي‌دهد (نقل به معني مي‌كنم) دلم براي آلمان‌شرقي تنگ نشده، اما خيلي چيزها هست كه بايد گفته شود. چندين رمان و داستان در اين‌باره دارد. وقتي آنها را مي‌خوانيم حدودا به اين نتيجه مي‌رسيم كه مخالف اتحاد نيست، برعكس. اما از روند اتحاد در زمينه‌هاي مختلف شاكي است، به آنها انتقاد دارد. فقط هم به آلمان محدود نيست. در داستان‌هاي «موبايل»، «كلكته»، «اينكه ادبيات نيست يا كشف و شهود عصر يكشنبه»، « بولرو برلين» و... رفتار آلماني‌هاي شرق و غرب بعد از اتحاد را توصيف مي‌كند. در «بولرو برلين» جنون بسازوبفروشي و خريدن بناهاي ارزان بعد از اتحاد را مي‌گويد. در «بلبشوي شب سال نو» ميليونرشدن آدم‌هاي عادي سوار بر موج انقلاب‌ها و دگرگوني‌هاي سياسي را مي‌گويد و الي آخر. در همين مجموعه هم مي‌بينيم كه از استوني و مجارستان هم مي‌گويد، آلماني‌ها را به ايتاليا و نيويورك و قاهره هم مي‌برد. غيراز شولتسه ديگر كدام نويسندگان معاصر آلمان به قضيه اتحاد دو آلمان پرداخته‌اند؟ خيلي زياد. من يك‌بار در يكي از جلسه‌هاي داستان‌خواني‌ام در آلمان گفتم كه من پيش‌تر‌ها از اينكه ادبيات آلمان مدام با جنگ جهاني دوم ور مي‌رود دلخور بودم و حالا شده ديوار و اتحاد. خيلي زياد. حتي اصطلاح «اوستالژي» بر قياس«نوستالژي» باب شده. يعني مثلا دلتنگي براي شرق. قابل درك هم هست كه مساله خيلي مهمي بوده و هست برايشان. هنوز شما تفاوت‌ها را مي‌بينيد. هنوز هم «شرق» هست و «غرب.» خيلي زياد دراين‌باره مي‌نويسند. نويسنده‌هايي كه شايد در ايران هم معروف باشند مثل گونتر‌گراس، اووه تيم، فولكر براون، توماس بروسيگ، اشتفان هايم، همه رمان يا رمان‌هايي درباره اتحاد دو آلمان يا اوضاع دو آلمان در گذشته دارند. رمان«برج» نوشته اووه تله كامب كه سال 2008 نوشته و برنده جايزه كتاب سال آلمان شد، آنقدر معروف شد كه تورهاي بازديد از مكان‌هاي رمان برج در شهر درسدن راه‌اندازي شد. قابل درك هم هست. مثل همان جريان نازي‌ها و جنگ دوم و برچيدن بساط نازي‌ها، جدايي و اتحاد مجدد براي آلماني‌ها اهميت داشته و دارد. همانطور كه شما هم اشاره كرديد كلا اقتصاد و كار، يكي از مفاهيمي است كه در كارهاي شولتسه به آن پرداخته مي‌شود. چه به طور مستقيم و چه در پس‌زمينه. يعني داستان‌ها صرفا حول مناسبات خصوصي آدم‌ها اتفاق نمي‌افتد و در آنها، زندگي عمومي و خصوصي آدم‌ها به هم گره خورده است. دقيقا. قبلا گفتم. اين يكي از دلايلي است كه از كارهايش خوشم مي‌آيد. مسووليت سياسي و اجتماعي ادبيات را رعايت مي‌كند اما در يك قالب ادبي، نه افاده‌اي! موضوع ديگري كه در قصه‌ها مطرح مي‌شود، خود ادبيات و نوشتن و كلنجاررفتن نويسنده با داستاني است كه مي‌خواهد بنويسد. نقل قول آوردم كه اولا خواندن و مطالعه چقدر برايش مهم است. كتابخانه‌اش عالي است. عكس‌هايش را دارم. كتاب جمع‌آوري مي‌كند. دست‌نويس. به معني واقعي عاشق كتاب. بعد هم عاشق نوشتن. همان جمله از مقدمه را تكرار مي‌كنم كه مي‌گويد موقع نوشتن موبايل انگار مي‌خواستم نوشتن را از نو شروع كنم. همين وسواس را در ساختمان داستان‌ها مي‌بينيم. در كلنجاررفتن با شكل‌گيري داستان. در ترجمه داستان‌ها، گاه با جمله‌هايي روبه‌رو مي‌شويم كه با يك جمله معترضه قطع مي‌شوند و بعد از آن باز جمله قبلي ادامه پيدا مي‌كند. نثر آلماني قصه‌ها هم همين‌گونه است؟ آلماني‌ها زياد از اين شگرد استفاده مي‌كنند. به خاطر قابليت زباني. ما هم در فارسي داشتيم. در مقاله‌اي درباره «تاريخ بيهقي» نوشته‌ام كه در تاريخ بيهقي هم ما اين شگرد خوب ادبي را مي‌بينيم. نمي‌دانم چرا حالا استفاده نمي‌كنيم و ويراستار‌هاي ما با اين شگرد آشنا نيستند. به هر حال من اصرار دارم كه همين شكل جمله‌بندي بماند و سعي مي‌كنم حتي در داستان‌هاي خودم هم از آن استفاده كنم. اين نوع جمله‌بندي يكي از راه‌هاي خوب اطلاع‌رساني در روايت است. مي‌رسيم به رمان ديگري كه اين روزها با ترجمه شما چاپ شده؛ «آقاي آدامسون» از اورس ويدمر. كتابي درباره حضور اشباح مردگان در لابه لاي آدم‌هاي زنده. گويا نويسنده‌‌اش هم در ‌گيرو‌ دار چاپ ترجمه فارسي كتاب مرده. درست است؟ متاسفانه. فروردين همين امسال از دنيا رفت. دوست داشت بيايد ايران و من با كساني كه مسوول دعوت از نويسنده‌هاي خارجي‌اند هم صحبتي كرده بودم. با توجه به آنچه در توضيح اول ترجمه فارسي آورده‌ايد، گويا با خود ويدمر درباره نحوه ترجمه كتاب و نوع زبان ترجمه مشورت كرده بوديد. چرا نثر شكسته را براي ترجمه اين رمان انتخاب كرديد؟ تمام رمان يك مونولوگ است، مردي نودوچندساله زندگي‌اش را براي نوه‌اش مي‌گويد، يعني ضبط مي‌كند تا بعدا نوه‌اش بشنود. نثر اصلي طبعا راحت و خودماني است. البته آلماني اين قابليت شكسته‌نويسي فارسي را ندارد. فارسي كتاب هم بايد چنين حال و هوايي داشته باشد. آدم كه مثلا سه‌ساعت براي نوه‌اش «كتابي» صحبت نمي‌كند! كتاب را درواقع سه‌بار ترجمه كردم! يك‌بار به فارسي به اصطلاح معيار كه ديدم چيز بي‌مزه‌اي شد. بعد كه با خود ويدمر صحبت كردم به فارسي محاوره‌اي كه ديدم زيادي شد. بعد همين ترجمه كه محاوره است اما نه خيلي شكسته. آقاي آدامسون، هم تلخ است و هم خيلي فانتزي. يعني در عين اينكه حال و هواي شاد كودكانه و بازيگوشانه‌اي دارد، با مفهوم مرگ و جهان مردگان هم پيوند خورده است. زيبايي‌اش هم همين است. مرگ را خودماني كرده. ملموس. رفيق. طرح روي جلد اصلي گويا‌تر است. نقاشي باغي مثل بهشت. آنطور كه در بيوگرافي اول كتاب آمده، ويدمر روي نويسندگان بعد از جنگ آلمان كار كرده. تاثير آلمان پس از جنگ و تصوير آلمان جنگ‌زده را هم در كار او مي‌توان ديد. آيا مي‌توان گفت مساله مرگ هم در كار او يكي از آبشخورهايش تجربه جنگ و مواجه‌شدن جامعه درگير جنگ با انبوه مردگان بوده است؟ نمي‌دانم. اما اين از كارهاي آخرش است. آنقدر كار دارد كه آدم متحير مي‌ماند. رمان و داستان و نمايشنامه و مقاله و ترجمه و بازنويسي و غيره و غيره. اما شايد قابل توجه باشد كه هم اين كتاب كه جزو آخرين كارهايش است و هم آخرين كارش كه اتوبيوگرافي است موضوع مرگ دارد. گويا ويدمر نويسنده پركاري هم بوده. آيا تمام رمان‌هاي او كم‌وبيش حال و هوايي اينگونه دارند يا از آن دسته نويسندگاني است كه در هر كارش سبك خاصي را به كار مي‌برد؟ از نظر سبك بايد بگويم كه مثل اينگو شولتسه روايتگر است. ادا و اصول‌هاي تكنيكي ندارد. موضوع‌ها و تم‌ها البته مختلف است. اما نوعي طنز، راحتي، سبك‌باري، خيالپردازي و فانتزي در كارها هست. به لحاظ محتوايي چطور؟ آيا مرگ و انديشه مرگ در تمام كارهاي ويدمر به همين شكل حضور دارد؟ آنهايي را كه خوانده‌ام، نه. گفتم كه خيلي كتاب و داستان دارد. مثلا موضوع و تم معروف‌هايش را برايت بگويم. شايد معروف‌ترين كارش «سيفون آبي‌رنگ» است. قصه‌اي شبيه «آقاي آدامسون». مردي كه با ديدن فيلمي برمي‌گردد به گذشته خودش و والدينش. بعد جزو كارهاي معروفش يك سه‌گانه دارد در حال و هواي بيوگرافي. يكي زندگي پدرش. يكي مادرش. يكي خودش. يك كتاب معروف ديگرش «در كنگو» است. مردي كه پي مي‌برد پدرش در گذشه مامور سازمان جاسوسي بوده. يك كار ديگرش بازنويسي درام‌هاي شاهانه شكسپير است به طنز و مسخره. خلاصه كاملا متنوع. اما با چاشني تخيل و طنز اكثرا. چرا از بين آثار ويدمر، اين رمان را براي ترجمه انتخاب كرديد؟ چند سال پيش مي‌خواستم دو كتاب معروفش را كه بيوگرافي پدر و مادرش است، ترجمه كنم كه ديدم از همان عنوان كتاب با مميزان خوش‌ذوق خودمان درگيري پيدا مي‌كنم. اسم كتاب هست «معشوق مادر»!! ول كردم. بعد مي‌خواستم آن بازنويسي هجوآميزش از درام‌هاي شكسپير را ترجمه كنم كه ديدم طنز و شوخي آلماني اصلا درنخواهد آمد. بين آقاي آدامسون و سيفون آبي دودل بودم كه دوستم دونال مك‌لاولن، يكي از معروف‌ترين مترجمان انگليسي -آلماني كه از دوستان نزديك ويدمر بود، آقاي آدامسون را توصيه كرد. حالا شايد سيفون را هم ترجمه كردم. يا آخرين كتابش را كه خيلي تعريف مي‌كنند. هنوز آن را نخوانده‌ام. اين روزها چه كار ديگري در دست انتشار يا ترجمه داريد؟ خب، شايد تا چاپ اين مطلب كار جديد منتشر شده باشد. تراژدي‌هاي آيسخلوس، «اورستيا» از يك ترجمه عالي آلماني و براي اجرا در تهران ترجمه شد كه نمايش بنا به دلايلي اجرا نشد. در مقدمه‌ها آورده‌ام. نشر آگه منتشرش خواهد كرد. بعد مجموعه داستان خودم است به نام «سرش را گذاشت روي فلز سرد» كه فعلا خورده به سد مميزي. ناشرش نشر چشمه است. يك رمان جديد از آرنو گيگر، نويسنده جوان اتريشي و يك كار جديد از يوديت هرمان در دست ترجمه دارم. يك نمايشنامه هم از برتولت برشت، نمايشنامه «توران‌دخت» است كه ماجرايي دارد و حالا به‌موقع خواهم گفت.


 

 

فهرست موضوعی

سياست امروز

رمان نوجوان

رمان / ادبیات ...

طنز نوجوان

طنز

نثر كهن

مطالعات

رمان‌هاي كلاسيك

شعر امروز

شعر خردسال

شعر

فرهنگ و تمدن ای...

سفرنامه

نگاه امروز

قصه های آموزش&...

قصه‌ی تصو®...

شعر نوجوان

اساطیر

فهرست کامل موضوعات

 

مجموعه ها

سه گانه ي فونكه

خودم مي‌خوانم

فيتيله اي ها

عاشقانه‌هاي ايراني

قندعسل

5 ميليمتري‌ها

استینک

قهرمانان المپ

ادبیات امروز/ کتاب های 5 میلی متری/ 5

میراث فاکنر

فهرست کامل مجموعه ها

 

گروههای سنی

نوجوان

بزرگسال

كودك

جوان

خردسال

 

 

گوناگون

 پدید آورندگان

 مترجمان

 باشگاه کتاب

 افتخارات افق

 خدمات فروش

 نمایندگیها و مراکز فروش

 

پیوندها

New Page 1

پرتال ناشرين - طراحي سايت براي انتشارات

سيامك گلشيري

پژوهشنامه ادبيات كودك و نوجوان

ارميا (رضا اميرخاني)

آرتميس فاول

عرفان نظر‌آهاري

چلچراغ

فرهاد حسن‌زاده

كورنليا فونكه

انجمن نويسندگان كودك و نوجوان

ايران كارتون

کتاب برگزیده

طبقه ی هفتم غربی

آمار بازدید کنندگان سایت

 

       2005 ©  نشر افق
كليه حقوق براي
نشر افق محفوظ است.
طراحي سايت:
ارتباط قرينه