English

  آخرین تاريخ بروز رسانی : پنجشنبه ۰۷ ارديبهشت ۱۳۹۶

اعضا

اشتراک خبرنامه

جستجو


جستجوي پيشرفته

پیوندها


پژوهشنامه ادبیات کودک و نوجوان

واحد کودک موسسه افق

معرفی افق به دوستانتان

نام توصیه کننده :
ایمیل :

خبرنامه الكترونيكي افق

 آثار ما از چشم منتقدان

«اين ساندويچ مايونز ندارد» ده داستان کوتاه از «سلينجر» دوست ‌داشتني


آشنايي با «سلحشوران پارله آن» برای گرفتن دزد


نمايش فيلم مستندي درباره‌ي محمود حسيني‌زاد


سه‌گانه‌ي سياه‌قلب دنياي جوهري و قهرمان‌هاي عزيزش


کوتاه درباره رمان کنسرو غول، نوشته مهدي رجبي کنسرو لذت


نگاهي به رمان «حلزون هاي پسر» نوشته احمد آرام داستان پرشکاف دشنه ها


نگاهي به مجموعه داستان تربيت‌هاي پدر نوشته محمد طلوعي ضيا طلوعي تربيت مي‌كند


«رفقاي خيالي» به دعوت نشر افق به كتابفروشي‌ها آمدند


با هر موجي خس و خاشاك مي‌آيد گفت‌وگو با «مديا كاشيگر» به بهانه انتشار كتاب «درباره‌ي ترجمه» از «پل ريكور»


گفت‌وگو با محمود حسيني‌زاد به‌مناسبت ترجمه «موبايل» و «آقاي آدامسون» بايد از مرز خودمان رد شويم


جسارت لازمه نويسندگي است گفت وگو با احمد آرام به بهانه انتشار رمان «حلزون‌هاي پسر»


تازه‌ترين خون‌آشامِ سيامك گلشيري انسانيت با چاشني ترس


مراسم رونمايي كتاب «درباره‌ي ترجمه»


از «كنسرو غول» رونمايي شد


تأملي بر رمان «شگفتي» دل مردم را به دست بياور


گفت‌وگو با احمد آرام درباره رمان «حلزون‌هاي پسر» سايه سنگين راوي مداخله‌گر


نكته‌هايي در باب «رفقاي خيالي» مراقبه‌اي عميق در ميان نامه‌ها


نگاهي به «ماه يخ‌زده»آخرين كتاب پتر اشتام


گفت‏وگو با بن لوري نويسنده‏ي مجموعه داستان «داستان‏هايي براي شب و چندتايي براي روز» نوشتن برايم يعني بردن لاتاري


نگاهي به کتاب «هنر مسيحي»، از مجموعه‌ي «جان کلام» دوهزار سال هنر در يک قاب


 

 

با هر موجي خس و خاشاك مي‌آيد گفت‌وگو با «مديا كاشيگر» به بهانه انتشار كتاب «درباره‌ي ترجمه» از «پل ريكور»
 

روزنامه‌ي اعتماد- سيد فرزام حسيني- 18 خرداد 1393 قرار گفت‌وگو براي ساعت نه و سي دقيقه صبح جمعه تنظيم شد، در منزل آقاي «مديا كاشيگر»، اما دير رسيدم، تقريبا با يك ساعت تاخير. كاشيگر اما با لبخند و آرامش پذيرايم شد. نشستيم به گفت‌وگو، به بهانه كتاب تازه‌اش از «پل ريكور»، با عنوان «درباره ترجمه» (نشر افق): كتابي كه مي‌توان گفت دست روي مساله خيلي مهمي گذاشته است. ريكور را پيش از اين در ايران با كتاب گزيده گفت‌وگوهايش «زندگي در دنياي متن» با ترجمه «بابك احمدي» مي‌شناختيم، سواي آن كتاب، اين دومين كتاب مستقلي است كه از اين متفكر سخت فهم و مناقشه برانگيز فرانسوي در ايران ترجمه مي‌شود: متفكري كه درگير تئوري ادبيات بوده. «مديا كاشيگر» (متولد 1335) نويسنده، شاعر و مترجم، بيش از 30 سال است كه در اين عرصه ها به فعاليت مي‌پردازد و از ماحصل فعاليت هايش مي‌توان به ترجمه شاخص ترين آثار ولاديمير ماياكوفسكي (ابر شلوارپوش)، اوژن يونسكو و... اشاره كرد. كتاب «تكنيك كودتا» نوشته كورتسيو مالاپارته و مجموعه شعر خرده آسمان انگار هيچ» سروده كلود استپان از ديگر آثار اوست. همچنين ترجمه مقالاتي از تزوتان تودوروف از اين مترجم در مجله‌هاي مختلف به چاپ رسيده است. مقاله هايي را نيز در فصلنامه «زيباشخت» درباره زيبايي شناسي و فلسفه هنر و ادبيات نشر داده است. او همچنين رمان «وقتي مينا از خواب بيدار شد» را نوشته است. كاشيگر يكي از مطرح ترين صاحب نظران در حوزه ترجمه پژوهي است. اين گفت‌وگو به بهانه ترجمه تازه‌اش از كتاب ريكور، «ترجمه پژوهي» صورت گرفته است. ترجمه يك عمل هميشه ناتمام است. مترجم خوب هم كسي است كه بداند كارش هميشه ناكامل و ناتمام مي‌ماند و نه تنها ممكن است كه حتي حتما بايد مترجم ديگري بيايد و كار او را از نو و از صفر از سر بگيرد و يك كار ناكامل و ناتمام ديگر به بازار بفرستد. ترجمه فاقد نظريه است و حتي از هر گونه تئوري داشتن مي‌گريزد. آقاي كاشيگر حضورتان كمرنگ شده است... دليلش تنبلي است. شما همين را بنويسيد، بقيه مجازند فكرهاي ديگري بكنند! شما مترجم گزيده كاري هستيد، كتاب هايي را كه تا به امروز به فارسي ترجمه كرده ايد مورد استقبال زيادي قرار گرفته، فكر مي‌كنم طبعا به همين دليل ترجمه تان نوعي ضرورت را با خودش به همراه دارد، ضرورت ترجمه «درباره ترجمه» ريكور چه بود؟ در درجه اول، من كتابي را ترجمه مي‌كنم كه دوست داشته باشم، كتابي را براي ترجمه انتخاب مي‌كنم كه چيزي هم به دانش خودم اضافه كند. در مرحله بعد مي‌رسم به مسائل ديگري مانند ضرورت اجتماعي و... بحث اصلي كتاب ريكور، مقوله «ترجمه پژوهي» است، مقوله يي كه فكر مي‌كنم حدود25 سال است روي آن تمركز كرده ام. كتاب در اين حوزه در ايران خيلي كم است ضمن اينكه يك خطاي برداشت هم روي اين موضوع در ايران وجود دارد: كتاب «درباره ترجمه» يا رشته ترجمه پژوهي قرار نيست به ما ياد بدهد كه چگونه ترجمه كنيم، قرار است ما را وارد بحثي كند كه ميان رشته يي است. وضعيتي وجود دارد كه ريكور به خوبي به آن اشاره مي‌كند: مترجم هميشه بوده، يكي از قديمي ترين شغل‌هاي دنيا مترجمي است. بحث بعدي هم مساله يي است كه در اواخر دهه 60 ميلادي، «جورج اشتاينر» با كتاب «پس از بابل» باز كرد. تغيير قد و وزن انسان محدود است: چاق ترين انسان متعارف صد و خرده يي كيلو وزن دارد و هيچ انساني نداريم كه واحد سنجش وزنش «تُن» باشد. واحد سنجش قد آدم، متر و سانتي متر است و نه كيلومتر. تعداد نژادهاي اصلي انساني به انگشت‌هاي يك دست هم نمي رسد: سياه، سفيد، زرد. اما اين انسان كه همه چيزش محدود است، در همين لحظه كه ما داريم صحبت مي‌كنيم، دست كم به بيش از پنج هزار زبان حرف مي‌زند. يك واقعيت فيزيولوژيك وجود دارد: حنجره انسان قادر است مستقل از نژاد و قد و وزن او، همه صوت‌هاي همه زبان ها را ادا كند: اگر يك بچه ايراني يا ترك يا هندي در چين بزرگ شود، همه صوت‌هاي حلقي چيني را درست مثل چيني ها ادا خواهد كرد، اگرچه نه در فارسي صوت‌هاي حلقي وجود دارد و نه در تركي و هندي. اشتاينر از خودش درباره چرايي كثرت زبان ها مي‌پرسد و نتيجه مي‌گيرد كه كثرت زبان ها، يكي از معدود داده‌هاي مطلق وضعيت انسان است. وقتي تعدد زبان ها را به عنوان يك داده مطلق انساني بپذيريم، اين را هم بايد بپذيريم كه ارتباط ميان انسان‌هاي ناهمزبان لزوما از راه ترجمه مي‌گذرد. اما ترجمه به عمل ساده گذاشتن يك لغت از زبان مقصد به جاي يك لغت از زبان مبدا محدود نمي شود. در واقع به نوعي انتقال فرهنگ هاست؟ بله، و مهم تر از انتقال فرهنگ، يكي از مهم ترين ابزارهاي حفظ بشريت است. چون بشريتي كه فرهنگش بسته باشد، يعني نه بتواند فرهنگ ديگري را بپذيرد و نه فرهنگ خودش را معرفي كند، نمي تواند خودش را حفظ كند و نابود مي‌شود – همچنان كه بسياري از فرهنگ ها نابود شده اند. به ترجمه نياز داريم تا بفهميم ديگري چگونه فكر مي‌كند، تا ديگري بفهمد ما چگونه فكر مي‌كنيم و تا بفهميم كه ديگري در مورد ما چگونه فكر مي‌كند. پس ترجمه يك كنش حداقل سه وجهي انساني است. بحث ترجمه پژوهشي هم درباره همين مسائل است، نه صرفا كار ترجمه مترجم. براي همين ترجمه پژوهشي يك بحث ميان رشته يي است كه هم علوم انساني را به كار مي‌گيرد، هم علوم اجتماعي را، هم فلسفه را، هم... و آخرين دغدغه‌اش كار عملي ترجمه توسط مترجم است. با اين اوصاف مي‌توان گفتمان ترجمه جزيي از مبحث ترجمه پژوهي است؟ خير، عمل ترجمه يك بحث فني است، «ديويد سن» به درستي معتقد است ترجمه امري است در تئوري سخت و در عمل آسان. ما چيزي به نام تئوري ترجمه نداريم، البته اگر الان بخواهيد برويد در يك دانشكده درس ترجمه پژوهي بخوانيد، ابتدا از شما خواسته خواهد شد مكتب پژوهش تان را مشخص كنيد، اما درغايت چيزي به نام تئوري ترجمه وجود ندارد. فقط انبوهي مترجم وجود دارند كه از بدو پيدايش روابط اجتماعي بين دو جمعيت ناهمزبان وجود داشته اند، هزاران سال است كار مي‌كنند و هنوز نتوانسته اند هيچ تئوري براي كار خودشان وضع كنند. مكتب‌هاي مختلف ترجمه وضع شده، ولي تئوري ترجمه وجود ندارد. شما در پيشگفتار كتاب هم اين مساله تن ندادن ترجمه به تئوري را مطرح كرده ايد، علتش چيست؟ چرا ترجمه تن به تئوري نمي دهد؟ چون تئوري قواعد خودش را دارد. تئوري قواعد معين و مشخصي دارد. اصلاوارد بحث «پوپري» ضرورت ابطال پذيري تئوري علمي نمي شوم، چون حتي كوچك ترين تئوري اي در باب ترجمه وجود ندارد كه بعد بخواهيد بحث كنيم ببينيم ابطال پذير است يا نه. فرضيه ها و مكتب‌هاي متعددي درباره ترجمه داريم، ولي چيزي به عنوان نظريه يا تئوري ترجمه نداريم. ازجمله بحث‌هاي ريكور در كتاب «درباره ترجمه»، يك بحث هم راجع به حكم هايي است كه تئوري ترجمه بايد بر آنها مبتني باشد تا تئوري شود و هيچ يك عملابه مرتبه «حكم» نمي رسند. مثالي مي‌زنم، شايد بحث كمي روشن تر شود. اينشتين دو نظريه دارد: نسبت خاص و نسبيت عام. خيلي ساده شده‌اش را بگويم: نسبيت خاص نظريه يي است كه در فضاهايمان سياره يي كار مي‌كند و نسبيت عام، نظريه يي كه در فضاهاي ميان اختري و ميان كهكشاني كار مي‌كند. نظريه يي كه در خود سياره ها كار مي‌كند، نه اولي است و نه دومي و بايد به سراغ نظريه سوم و قديمي تري رفت كه نظريه نيوتن است. ما هيچ نظريه ترجمه يي نداريم كه بيايد و مثلامخصوص ترجمه رمان يا شعر يا خبر يا فلسفه باشد. هر مترجمي روش و رويه خودش را دارد كه آن را در انواع ترجمه هايش چه شعر، چه رمان، چه خبر و چه فلسفه به كار مي‌بندد. مترجم دوم، همين متن ها را به روش و رويه يي ديگر و مترجم سوم، روش و رويه يي سوم ترجمه خواهد كرد. و جالب است بدانيد كه ترجمه غلط همان قدر تاثيرگذار است كه ترجمه درست! بحثي هم مطرح است كه اساسا ترجمه صددرصد درست اصلاجود ندارد، چون اگر وجود داشت روند ترجمه مجدد بايد يك روزي تمام مي‌شد و به ترجمه نهايي از يك متن مي‌رسيديم، در حالي كه هنوز داريم افلاطون، شكسپير، خيام، حافظ و... ترجمه مي‌كنيم. بنابراين ترجمه يك عمل هميشه ناتمام است. مترجم خوب هم كسي است كه بداند كارش هميشه ناكامل و ناتمام مي‌ماند و نه تنها ممكن است كه حتي حتما بايد مترجم ديگري بيايد و كار او را از نو و از صفر، از سر بگيرد و يك كار ناكامل و ناتمام ديگر به بازار بفرستد. ترجمه فاقد نظريه است و حتي از هر گونه تئوري داشتن مي‌گريزد. اينجا با يك پارادوكس يا باطل نما مواجهه مي‌شويم: يا بايد چون ترجمه هميشه ناكامل است و ناتمام، از خير ترجمه بگذريم كه عملاناممكن است چون امكان ندارد همه آدم ها بتوانند همه زبان ها را ياد بگيرند كه تعدادشان امروز از پنج هزار تا بيشتر است و يا بايد با علم به ناكامل و ناتمام بودن ترجمه به ترجمه ادامه دهيم و از خير وضع تئوري براي ترجمه بگذريم. مباحث شكل ترجمه در حوزه ترجمه پژوهشي مي‌گنجد؟ اينكه مثلاترجمه تحت اللفظي در برابر ترجمه كلمه به كلمه قرار مي‌گيرد و مسائلي از اين دست كه در جزييات نوع ترجمه مطرح است... اينها بحث سليقه‌هاي خاص مترجمان است. ترجمه پژوهشي اساسا كاري با اين ندارد كه ترجمه درست است يا غلط. ترجمه پژوهي حوزه بحثش اين است كه ترجمه چرا اتفاق مي‌افتد و نتيجه‌اش چيست. مثالي مي‌زنم: در چرخش سده 19 به سده 20 ميلادي، آدمي در چين بود به نام «سون» كه حتي يك كلمه هم زبان خارجي بلد نيست، اما بزرگ ترين مترجم سده 20 چين است! ماجرا از اين قرار بود كه اين آقا از دوستانش كه زبان خارجي بلد بودند، مي‌خواست رُمان هايي را كه مي‌خوانند، فصل به فصل برايش تعريف كنند و بعد هر فصل را با حفظ پيرنگ اما به سياق خودش باز مي‌نوشت، شرح و بسط مي‌داد و به عنوان ترجمه و با ذكر نام مولف اصلي منتشر مي‌كرد. نسلي از انقلابيان و فرهيختگان چيني خود را مديون ترجمه‌هاي «سون» مي‌دانستند. براي نمونه، «مائو» همه آموخته‌هاي فرهنگ غربي‌اش را مديون همين آقاي سون بود (خنده) . چه بسا در بسياري موارد اثري را كه سون «ترجمه» مي‌كرد، در كشور مبدا يك كار درجه هشت به شمار مي‌رفت، اما در زير قلم سون و در زبان چيني به يك شاهكار مسلم ادبيات جهان بدل مي‌شد. بنابراين ترجمه پژوهي اصلابا اين كاري ندارد كه ترجمه چگونه صورت مي‌گيرد، با چندي و چوني پديده ترجمه و نتيجه ترجمه در عرصه‌هاي مختلف كار دارد. ريكور در همين كتاب فصلي درباره «ژولينِ»، چين شناس فرانسوي دارد كه مدعي است زبان چيني قابل ترجمه به زبان‌هاي اروپايي نيست و توضيح مي‌دهد چرا چنين است. اما ريكور از اين توضيح ها درباره علت ترجمه ناپذيري به زبان‌هاي اروپايي نتيجه مي‌گيرد كه همين توضيح ها خودشان به نوعي ترجمه اند چون چيني ترجمه ناپذير را به يك زبان اروپايي «ترجمه» كرده اند. در واقع صحبت كردن درباره يك زبان و توضيح دادن آن، ترجمه آن زبان است؟ قطعا چون آن زبان را فهم پذير مي‌كند. اشتاينر اعتقاد دارد كه فهميدن يعني ترجمه كردن. مني كه الان دارم با شما حرف مي‌زنم، لحظه يي حرف تان را مي‌فهمم كه موفق مي‌شوم آن را در مغز خودم به زباني ترجمه كنم كه براي مغزم قابل فهم است و برعكس. اگر اين فهم يا ترجمه متقابل نباشد، اساسا حرف همديگر را نمي فهميم و هرگونه گفت‌وگويي منتفي است. عمل ادراك اصولااز رهگذر ترجمه اتفاق مي‌افتد، اما اين بحث بسيار پيچيده يي در حوزه ترجمه درون زباني است. فكر مي‌كنم بهتر است برسيم به مساله ترجمه در ايران: مساله يي كه در دهه اخير به صورت گسترده تر مطرح شده، جايگاه و اهميت مترجم در ايران است. اميد مهرگان در كتاب «الاهيات ترجمه» اين مساله را مطرح مي‌كند كه اهميت مترجم در ايران خيلي بيشتر از اهميتش در جهان است و در واقع در ايران بهاي بيشتري به مترجم داده مي‌شود كه در ادبيات غرب به اين صورت نيست. خيلي وقت ها اسم مترجم حتي از مولف غربي پررنگ تر و مطرح تر مي‌شود و باعث فروش كتاب است، اين مساله را قبول داريد؟ بخشي از اين حرف افسانه پردازي است و هيچ مصداقي ندارد. بخشي از آن هم واقعيت است. بعد افسانه يي‌اش چيست؟ اينكه مترجم باعث فروش كتاب مي‌شود. فكر نمي كنم اين حرف در ايران امروز مصداق داشته باشد. شايد در ايران 40 سال پيش اين طور بود: اسم «محمد قاضي»، «رضا سيد حسيني»، «ابوالحسن نجفي» و... باعث فروش كتاب مي‌شد، اما فكر نمي كنم الان ديگر بازار كتاب ما به آن شدت وابسته به اسم مترجم باشد، ضمن آنكه به نظر من حتي آن وقت ها هم مترجم نبود كه باعث فروش كتاب مي‌شد و در حقيقت انديشه يي بود كه مترجم بازنمايگر آن بود. در يك دوره ، اسم سيدحسيني مترادف بود با نوآوري، اسم محمد قاضي با نوعي انديشه چپ پيوند داشت، اسم مصطفي رحيمي با نوعي عدالت خواهي، مترجم به عنوان مترجم نبود كه عمل مي‌كرد و باعث فروش كتاب مي‌شد. مترجم به عنوان الگو و پرچم يك انديشه عمل مي‌كرد و آنچه فروش مي‌رفت ترجمه مترجم نبود، سليقه مترجم بود. فكر مي‌كنم كه بايد بين اين دو مساله بايد تفاوت گذاشت. در واقع سليقه مترجم بر مخاطب تاثير مي‌گذارد. بله، مخاطب سليقه مترجم را مي‌خرد، آن سليقه يي كه در طول زمان فهميده به سليقه خودش نزديك تر است. ضمن اينكه ما مترجمان ديگري هم در جهان داريم كه به دلايلي با مولف هم ترازند و تعدادشان هم يكي يا دو تا نيست. پس در جهان هم به مترجم بهاي زيادي داده مي‌شود... بله. فيتز جرالد از خيام جدايي ناپذير است. براي يك فرانسوي زبان اسم ژرار دو نروال از اسم گوته جدايي ناپذير است. گاهي حتي وقتي معلوم مي‌شود ترجمه مترجم سراسر خطاست، باز ترجمه اهميت تاريخي خود را حفظ مي‌كند. ترجمه بودلر از ادگار آلن پو سراسر خطاست، اما ترجمه يي است كه همچنان تجديد چاپ مي‌شود. مترجم ضمن اينكه مترجم است، ذهن آفرينشگر خودش را هم دارد، آفرينش خودش را با آفرينش ديگري عجين مي‌كند و آفرينش سومي پديد مي‌آورد كه يك نوع هم افزايي است. نروال، در ترجمه‌اش از «فاوست»، بخش‌هاي بازنمايان نگر ذهنيت وحدت وجودي گوته را كاملاحذف كرده است – نه اينكه سانسورشان كرده باشد، نه. فقط به ضرورت حفظ وزن و قافيه، آنچه حذف شده، آن هم فقط در «پيش گفتار در آسمان»، دو يا سه اشاره تلويحي به وحدت وجود است. اما حتي خود گوته متوجه اين حذف نمي شود! اينقدر كه ترجمه زيباست. «فاوست» نروا مي‌شود يكي از كتاب‌هاي باليني گوته كه پس از مرگش در بالاي سر او پيدا شد. يا مثلاترجمه فيتزجرالد از خيام هيچ ربطي به خيام ندارد، اما ترجمه يي است كه خيام را جهاني مي‌كند. اشتاينرمعتقد است كه كار مترجم، شرط بندي بر وجود انسجام در جهاني است كه همه چيزش خبر از عدم انسجام مي‌دهد و ريكور از منظر ديگري به سراغ همين موضوع مي‌رود. ريكور از چه منظري با اين قضيه مواجه مي‌شود؟ ريكور را بايد كمي از فلسفه متعارف قاره يي اروپا جدا ديد. ذهنيتش، ذهنيت اروپاي قاره يي نيست، به شدت به فلسفه تحليلي– فلسفه آنگولاساكسون–نزديك است، ضمن اينكه ريكور استاد هرمونتيك است و دايم سراغ فلسفه‌هاي مضاف مي‌رود: فلسفه حقوق، فلسفه تفسير، فلسفه آفرينش و... از طرف ديگر دائم از غيرفلسفه ها راجع به فلسفه مي‌پرسد: از حقوق، از جامعه شناسي، از علوم سياسي... در واقع بينارشته يي حركت كرده است... بله، ضمن اينكه سنت فكري‌اش در غايت به سنتي نزديك است كه ما امروز با عنوان فلسفه تحليلي مي‌شناسيم: پراگماتيسم. يعني جزم ها را سعي مي‌كند دور بريزد. خيلي ساده است كه ما يك سري جزم براي خودمان تعريف كنيم و بگوييم يا اين هست يا هيچ چيز نيست. ريكور از واقعيت مي‌پرسد، از واقعيتي كه دارد اتفاق مي‌افتد و رويكرد جديدي به بحث ترجمه پژوهي مي‌دهد: واقعيت اين است كه ترجمه تئوري داشته باشد يا نه، مترجمان دارند كار خودشان را مي‌كنند. واقعيت اين است كه هزاران سال است جهان روي محور ترجمه مي‌چرخد. واقعيت اين است كه هر زباني را به عنوان زبان خاستگاهي جست وجو كرده ايم شكست خورده ايم. واقعيت اين است كه هر تلاشي براي ايجاد زباني مصنوعي به عنوان زبان جهانشمول نيز شكست خورده است- مثل اسپرانتو. واقعيت نيز اين است كه هر زباني خواسته زبان همگان شود درغايت فقط زبان علم– مثل زبان عربي در روزگاري از تاريخ ايران– و دست بالازبان واسط شده است. آثار رازي ايراني به عربي است چون عربي هم زبان علم است و هم زبان واسط. ما در دوره يي زندگي مي‌كنيم كه ظاهرا زبان انگليسي، زبان جهاني است: همه براي ارتباط و انتقال دانش به انگليسي مي‌نويسند. عده يي به اين نتيجه رسيده اند كه اصلابهتر است به انگليسي بنويسند تا مخاطب پيدا كنند و حرف شان منتقل شود. اين عده تا يك جاهايي هم اشتباه نمي كنند: انگليسي، به عنوان زبان واسط، بهترين زبان انتقال است ولي اين مساله نبايد و نمي تواند باعث شود كه زبان‌هاي ديگر از بين بروند: آن انگليسي كه زبان واسط است و با آن، هم مقاله علمي نوشته مي‌شود و هم، در هر كجاي دنيا، در رستوران‌هاي غرب و شرق و جنوب و شمال، غذا سفارش داده مي‌شود، هيچ ربطي به زبان زيبا وزنده و زاينده انگليسي ندارد و اين، حداقل تفاوت است: اگر قرار باشد آفرينشي به زبان انگليسي اتفاق بيفتد، اين من توريست نيستم كه بتوانم اين آفرينش را صورت دهم، بايد آدمي مثل شكسپير اين كار را بكند و اتفاقا شكسپير توريست هم بود و مدتي را به امريكا رفت، اما هيچ آفرينشي به هيچ زبان سرخپوستي نكرد. وجود زبان واسط خوب است، خيلي هم خوب است و من هيچ مخالفتي با هيچ زبان واسطي ندارم. فارسي هم يك زبان واسط است. خيلي خوب است كه قوم‌هاي ايراني كه به زبان‌هاي مختلف حرف مي‌زنند، يك زبان واسط به نام فارسي دارند كه همه مي‌توانند به واسطه آن با هم برقرار كنند. اما زبان واسط را بايد در همان جايي قرار داد كه جاي آن است و نه بيشتر. زبان واسط، زبان تماس است، زبان انتقال اطلاعات است، اما زبان آفرينش نيست. يعني در عين حالي كه ما به زبان واحد نياز داريم، حفظ خرده زبان ها و زبان‌هاي بومي هم مساله مهمي است؟ بله، هر زبان واسط دو نقش بازي مي‌كند: يك نقش به عنوان زبان واسط كه باعث مي‌شود كرد، ترك، بلوچ، گيلك و... با هم ارتباط برقرار كنند كه نقش بسيار مهمي است. يك نقش هم به عنوان يك زبان كامل طبيعي يعني همان نقشي را لري براي لر، كردي براي كرد، عربي براي عرب، گيلكي براي گيلك ... يعني زباني كه مردم نه به عنوان زبان واسط كه به عنوان زبان مادري خودشان حرف مي‌زنند. اين دو وجه زبان واسط را بايد مرزبندي كنيم: زبان واسط فقط زبان واسط است و هيچ زبان واسطي نمي تواند به عنوان زبان واسط زبان آفرينش باشد. نمي توانيم توقع اين را داشته باشيم كه چون زبان واسط ايران فارسي است، همه آفرينش‌هاي لر، كرد، بلوچ، گيلك و ساير قوم هايي كه در ايران زندگي مي‌كنند لزوما به فارسي باشد چون آفرينش در زبان واسط ممكن نيست. ضمن اينكه آذري هايي داريم، كردهايي داريم، عرب هايي داريم و... كه آفرينش شان به فارسي است اما به فارسي به عنوان زباني كامل و طبيعي و نه به عنوان زبان واسط. يكي از بزرگ ترين شاعران ما، نظامي گنجوي آذري است، يكي از بزرگ ترين فارسي دانان ما دكتر معين گيلك است. شهريار هم شعرهاي فارسي دارد و هم شعرهاي آذري و شعرهاي فارسي و آذري او، هر دو، در شمار شعرهاي تراز اول است. فارسي شهريار چنان بود كه اگر مي‌شد «حيدربابا سلام» را به فارسي سرود حتما اين كار را مي‌كرد. اما بايد آن را به تركي آذري مي‌سرود. همين كار را هم كرد و بعد نوبت به مترجمان رسيد كه آن را به بيش از 80 زبان ترجمه كنند. همين نسبت را مي‌شود بين زباني مثل فارسي با انگليسي برقرار كرد؟ يعني قرار نيست چون انگليسي زبان بين المللي است، فارسي را ناديده بگيريم، درست است؟ دقيقا، زبان واسط مي‌تواند وجود داشته باشد، هميشه هم در تاريخ وجود داشته ولي هرگز نتوانسته و نمي تواند جانشين ترجمه شود. زبان واسط زبان ارتباط حداقلي است، جست وجوي زبان موهوم خاستگاهي كه همه زبان ها از آن نشات گرفته باشند، شكست خورده است، ايضا ساختن زباني مصنوعي كه همه بتوانند همه حرف هايشان را با آن بزنند. ما ناچاريم ترجمه كنيم، هميشه ناچار بوده ايم ترجمه كنيم و احتمال قريب به يقين اينكه تا هزاران سال ديگر هم مجبور خواهيم بود ترجمه كنيم. وضعيت ترجمه در ايران امروز نسبت به 30، 40 سال گذشته تغيير محسوسي داشته؟ خب 40 سال گذشته رسانه‌هاي جمعي حضور حداقلي داشتند، آثار ديرتر به ايران مي‌رسيد و... در وضعيت امروز رسالت مترجم رعايت مي‌شود؟ مترجمان ايراني آثاري را كه بايد ارائه مي‌دهند؟ هر دوره يي رسالت‌هاي خودش را تعريف مي‌كند و پيش مي‌برد. آدمي مثل «ميرزاحبيب» ضمنا براي خودش يك رسالت مصلح اجتماع هم قايل بود. اين نكته از ترجمه «حاجي بابا اصفهاني» معلوم مي‌شود و تغييرهايي كه در متن موريه مي‌دهد: در ترجمه ميرزا حبيب، نيش ها تندتر از متن اصلي است بلكه با نقد راديكال تر وضع آن روز ايران، ضرورت اصلاحات بيشتر حس شود. الان ديگر در آن زمان زندگي نمي كنيم و رسالت مترجم عوض شده. اما مترجم يك رسالت دائمي و حداقلي دارد: مترجم عبوردهنده فرهنگ است. مترجم كسي است كه باور دارد اگر خودي نتواند فرهنگ ديگري را بفهمد، فرهنگش يك چيزي كم دارد، پس مي‌خواهد فرهنگ خودش را با فرهنگ ديگري آشنا كند: هم به ديگري رخت خودي بپوشاند و هم نشان دهد فرهنگش توانايي جذب و خودي كردن ديگري را دارد. اين رسالت گوهري مترجم است اما اين رسالت به اين معنا نيست كه هر مترجمي، رسالت‌هاي فردي ديگري را نيز براي خودش قايل نباشد. هنوز مترجماني هستند كه مي‌گويند اين كتاب بايد به دلايل سياسي ترجمه شود تا مردم بفهمند ولي رسالت مترجم، همچنان كه مثلا«والتر بنيامين» هم صحبتش را مي‌كند، اين نيست كه ترجمه در خدمت يك انديشه سياسي- اجتماعي باشد، ترجمه در خدمت ذات خودش است: خودي كردن ديگري و آشكاركردن توانايي‌هاي پنهان مانده زبان خودي. ابوالحسن نجفي در چاپ دوم ترجمه‌اش از «ادبيات چيست؟» سارتر از خوانندگان عذرخواهي مي‌كند كه در زمان چاپ اول كلي از واژگان وجود نداشتند، واژه هايي كه در فاصله چاپ اول و دوم وارد زبان فارسي شده اند و لذا او نتوانسته در چاپ اول برابرنهاده‌هاي مناسب بگذارد و يك دليل ترجمه مجدد، ورود اين واژه‌هاي جديد به زبان فارسي است. اما نكته يي كه ابوالحسن نجفي متوجه آن نيست يا متوجه آن است و تواضعش مانع از آن مي‌شود كه مطرح كند اين است كه اتفاقا اگر اين واژه‌هاي جديد وارد زبان فارسي شده اند و آن را تواناتر كرده اند، از قضا به دليل ترجمه اول خود او از «ادبيات چيست؟» است: همان برابر نهاده‌هاي به تعبير نجفي نامناسب چاپ اول ضمنا قابليت پنهان مانده زبان فارسي در برابرنهاده سازي را آشكار كرد. پس بايد دست او را بوسيد كه توانست با ترجمه اثر ديگري به زبان فارسي، بخش ديگري از قابليت‌هاي نهفته زبان فارسي را آشكار كند. اگر الان نسبت به اوايل دهه 40 واژگان بسيار غني تري داريم اين را مديون نجفي ها هستيم كه كار كردند و زبان را جلو آوردند. اما اگر بخواهيم وضعيت امروز را با آن روزگار قياس كنيم، مي‌بينيم رسالت گوهري مترجم عوض نشده است. فكر نمي كنيد اين رسالت صادقانه در ايران امروز مخدوش شده است؟ ما امروز با مترجماني طرف هستيم كه هيچ آشنايي مشخصي با حوزه كاري و مولف غربي شان ندارند و صرف سفارش ناشر و برنده شدن فلان كتاب در يك جايزه غربي آن اثر را ترجمه مي‌كنند، اين مساله باعث مخدوش شدن رسالت حقيقي مترجم نمي شود؟ در گذشته هم همين طور بود، اگر يك سفارش اجتماعي وجود نداشته باشد، ترجمه يا محقق نمي شود يا كاملاشخصي است. هميشه يك سفارش اجتماعي هست كه ترجمه صورت مي‌گيرد، اگر ترجمه خريدار نداشته باشد ناشر ورشكست مي‌شود. پس اگر ترجمه منتشر مي‌شود براي اين است به يك ضرورتي كه در بازار وجود دارد پاسخ مي‌دهد. اما ضرورت ها عوض شده اند: امروز در جهان ارتباطات بسيار سريع زندگي مي‌كنيم: وقتي در اندونزي سونامي مي‌آيد يا در چين زمين لرزه مي‌شود، اين را نه در روزهاي بعد كه تقريبا در لحظه مي‌فهميم. سرعت ارتباط مان بيشتر شده بنابراين سرعت كنجكاوي مان هم بيشتر شده است. پس ترجمه‌هاي سريع تر مي‌خواهيم. سخنراني كامو در هنگام دريافت جايزه نوبل چند سال بعد از مرگش به فارسي ترجمه شد، سخنراني پابلو نرودا هنوز ترجمه نشده است اما سخنراني ارهان پاموك در جايزه نوبل چهار روز بعد به فارسي ترجمه شده بود. سفارش زمانه شتاب بيشتري گرفته و اين بحث به اينكه سفارش دهنده چه كسي است، ارتباطي ندارد. ملاك ها همان است، از ماجراهاي هري پاتر نزديك به 18 ترجمه درآمد، بعضي هايشان در لحظه بود و بعد ديگر وجود نداشت، چون خوانندگاني كه بازخواني رمان ها را در طول زمان هم مي‌خواستند، خيلي از ترجمه ها را كنار گذاشتند و ترجمه يي يا درست تر بگويم، ترجمه هايي را درنهايت برگزيدند كه درست تر مي‌دانستند. با هر موجي خس و خاشاك هم مي‌آيد، اما خس و خاشاك نبايد باعث شود موج را نبينيم. به مرحله توليد انبوه در ترجمه رسيده بوديم. اين دوران به دلايلي كه نياز به بسط شان نيست اول رو به افول گذاشت و بعد رسما تعطيل شد. 10 سال پيش، در عرصه توليد فكر و ادبيات و هنر، به فاصله حداقلي با جهان رسيده بوديم، الان باز از جهان عقب افتاده ايم. اما با وعده‌هاي وزير ارشاد اميدوارم باز بتوانيم به فاصله حداقلي برسيم و اين مهم اتفاق نمي افتد مگر از رهگذر ترجمه و آگاهي از آنچه ديگري مي‌گويد.


 

 

فهرست موضوعی

سياست امروز

رمان نوجوان

رمان / ادبیات ...

طنز نوجوان

طنز

نثر كهن

مطالعات

رمان‌هاي كلاسيك

شعر امروز

شعر خردسال

شعر

فرهنگ و تمدن ای...

سفرنامه

نگاه امروز

قصه های آموزش&...

قصه‌ی تصو®...

شعر نوجوان

اساطیر

فهرست کامل موضوعات

 

مجموعه ها

سه گانه ي فونكه

خودم مي‌خوانم

فيتيله اي ها

عاشقانه‌هاي ايراني

قندعسل

5 ميليمتري‌ها

استینک

قهرمانان المپ

ادبیات امروز/ کتاب های 5 میلی متری/ 5

میراث فاکنر

فهرست کامل مجموعه ها

 

گروههای سنی

نوجوان

بزرگسال

كودك

جوان

خردسال

 

 

گوناگون

 پدید آورندگان

 مترجمان

 باشگاه کتاب

 افتخارات افق

 خدمات فروش

 نمایندگیها و مراکز فروش

 

پیوندها

New Page 1

پرتال ناشرين - طراحي سايت براي انتشارات

سيامك گلشيري

پژوهشنامه ادبيات كودك و نوجوان

ارميا (رضا اميرخاني)

آرتميس فاول

عرفان نظر‌آهاري

چلچراغ

فرهاد حسن‌زاده

كورنليا فونكه

انجمن نويسندگان كودك و نوجوان

ايران كارتون

کتاب برگزیده

پنجره های آسمان (72 شعر درباره معصومین)

آمار بازدید کنندگان سایت

 

       2005 ©  نشر افق
كليه حقوق براي
نشر افق محفوظ است.
طراحي سايت:
ارتباط قرينه